جاده

یه جاده‌ امن که به هیچ‌جای مهمی هم منتهی نمی‌شه. مهم رفتن روی جاده‌اس که خدا کنه هیچ‌وقت هم توش مقصدی نباشه. مقاصد همیشه ارزش راهو کم می‌کنن. و من راهو دوست دارم.

یه آدمه که وسط یه جاده وایساده، یه آدمه که حتما باید مرد باشه. زن تنها وسط یه جاده اونم تو فرهنگ ما خیلی دور از ذهنه!

یه آدمه که لابد یه کوله پشتی پشتشه. عین فرنگیا وقتی می‌یان دهاتای ما! چون لابد شرقیه وقتی می‌ره فرنگ با خودش یه چمدون قد خودش ور می‌دارهو پر از تن ماهی و لوبیا و کنسرو می‌کنه و وقتی برمی‌گرده یه گونی نایلونی از اونایی که به چتربازی معروفه هم اضافه بر چمدون واسه خاله و خان‌باجی کول می‌کنه که به اونا هم یادآوری کنه که فرنگ بوده و دیده و حالا دیگه می‌دونه ما تو چه خلادونی زندگی می‌کنیم. به او نا بگه که خارجیا چنین و چنان و ما هنوز تو جوب خیابون استانبول می‌شاشیم. چون آخری مهم‌ترین چیزیه که فهمیده بده!

خب! پس یه مرده که از قضا لابد شرقیه و بعدشم ایرونیه که داره تو این جاده... نگفتم جاده‌اش سرسبزه، کوهستانیه، کویریه... آره... کویریه.
کویر! اولین چیزیه که از جاده به ذهن ما متبادر می‌شه.

پس یه کویر که یه مرد با کوله‌پشتی کنار جاده‌اش ایستاده و منتظره.
گفتم جاده به هیچ‌جا ختم نمی‌شه؟ آره، گفتم.

پس مرده با کوله‌پشتی کنار جاده کویری راه می‌افته تا قبل از اینکه خورشید تو افق غروب کنه خودش رو به یه سرپناه برسونه.
راستش تا چشم کار می‌کنه فقط کویره و کویر و وقتی تاریک می‌شه، خیلی ترسناکه!
فکر نکنم مرده به صبح برسونه. چون سوز گداکشی کویر شروع شده و صدای زوزه گرگ‌ها از دور به گوش می‌رسید.

شهریور 84