بهترین داستان دنیا

به: تو
که خوبی!

شهرزاد در هزار و دومین شب بود و تمام قصه‌های دنیا تمام شده. قلم از سرگشتگی نای جای گذاشتن بر صفحه را نداشت و ذهن چیزی یاری نمی‌کرد که شاید تصاویر مبهم و گنگ می‌آمد و مرد، ناباور بر گنگی دیوار چشم دوخته بود. چنان‌که پیش از این مردان در داستان‌هایش چنین بودند.
زن اثیری، فاحشه‌ای خیابانی بود که حد فاصل خیابان قوام تا چهارراه استانبول را با سیگاری بر گوشه لب می‌پیمود.
و زن بارها در داستان‌هایش چنین کرده بود. ولی هر بار اضطراری و هر وقت بر لزوم سیری.
واقعیات از تخیلات قوی‌تر شده بود. ولی او می‌بایست که تخیل کند. چشم‌هایش را بسته بود و در هزار و دومین شب سعی داشت زیباترین داستان‌های جهان را باز گوید. آن هم پس از چند شب بی‌خوابگی؛ قلم به حرکت درآمد.

***
غبار بود و غبار، مه بود ودود. کلام قاصر بود و ان دیگری صحبتی نداشت. حرف‌ها را زده بودند. یک‌طرفه؟ شاید. خطوط ریز بود و من درشتش را گرفته بودم. شاید هم ایراد همین‌جا بود. در فرودگاه بود که جلویش را گرفتند؛ سیم‌ها به حرکت درآمد. همون شبی بود که نوشته‌اش را پس گرفت:
ـ فقط می‌خواستم ببینم بغلش چی نوشتی!
مرد لبخند زد...
تعریف شب قبل با حرکات بود. پنج نفر پشت هم که یکی پشتدیگری نبود. سرفه می‌کرد. گلویش درد نمی‌کرد. صدایش بود. گفتیم خواب است. شاید ذهنش بود. در اما به صدا درآمد:
ـ گفت حالا نمی‌تونم، بشاه یه وقت دیگه...
ـ خیال می‌کنم گفت چرا نمی‌تونی؟
ـ نمی‌شه... می‌ترسم بیان... ما که فرصت زیاد داریم.
برگشت. اما دیگر فرصت نداشتند. حرف را تمام کردند. صدا از زیر می‌لرزاند: اونکه رفته دیگه هیچ‌وقت نمی‌آد.
ترکش ناممکن بود. گویی چون زن اثیری از نامحدود می‌آمد و در ذهن محدود می‌شد. خسته بودم. از چه، نمی‌دانم. زندگی نمی‌کردم. زندگی مرا درمی‌نوردید. یاد قدیم، پرسه‌های ذهن من بود در کوچه باغ‌های خاکستری. اما وقتی می‌آمد، چیزی نبود. اما تعریف کرده بودند صدا می‌بایست که زنده می‌ماند.
اولش رفت تا کل زندگی را طلاق بدهد و خودش باشد. پیراهن نارنجی به تنش خوش می‌نشست. ولی کم آورده بود.
تو اسکله وقتی هنوز سپیده نزده بود. فقط دو نفر بودند. مرام در یکی بود و آن یکی تو نبودی!
فشار خونش پایین آمده بود. دست‌هایش یخ می‌کرد. وقتی بار اول دستش را گرفت... غبار بود و غبار. وقتی مهتاب بود، دو نفری تو رستوران روی شهر می‌چرخیدن... مه بود و دود... وقتی تو یه دخمه عجیب پر از گلایول نشسته بودن، میگوها رو از دریا گرفتن... غبار، دود، مه. غبار، دود، مه...
ـ اگه تو بخوابی...
ـ من می‌خوام تو راحت باشی.
ـ تو خودخواهی...
ـ دوستت دارم...
بقیه‌اش مهم نبود. آخرین بار که دیدمش امشب نبود. همون شبی بود که ازش خداحافظی کردم. مرده بود. ریشه نداشت. شاید برای فداکاری بود که باید لجن‌مال می‌شد. تحقیر شده بود. یادداشت راکه دید، خواست برگردد.
تموم تلفن‌ها کنترله... داری فرصت‌هامو ازم می‌گیری! وقتی برم فراموشت می‌کنم... از خونه‌ام برو. خواهش می‌کنم...
غبار... دود... مه... غبار... دود... مه... ادامه یافتند تا ما هم را گم کردیم. چشم، چشم را نمی‌دید. آنکه برای هم‌وطنش می‌سرود از او بیزار شد. در محاصره دود کلافه‌تر از کلافه شدیم...
مه آن روز صبحگاهی را بر قایق به یاد آورد که به زور بیدارش کردند و همراه‌شان شده بود... قبل از طلوع. و تمام روزهای شیرین و رویایی را. زن اثیری از میانه غبار برخاسته بود. با سیگاری در دست به رقص درآمد. دست‌هایش را بز کرده بود و می‌چرخید. سماعی بود آتشین. حزکت سیم‌ها سریع‌تر شده بود و ناخن‌های بلندش قلب تلفن را می‌درید. خونی اما چکیده نمی‌شد. اشک‌ها در گلو حلقه بسته بود و بعد از قطع، شاید در هر دو طرف می‌ترکید.
دست‌ها دیده نمی‌شد. حالا آتش سیگار نیز. زن لابه‌لای غبار، دود شد و مرد دیگر نتوانست زندگی کند. زندگی او را در می‌نوردید...

***
شهرزاد پس از این هزار و یک شب دیگر داستان را باز گفت. ولی هیچ‌کس به او گوش نمی‌داد. همه منتظر بودند تا او فراموش کند. ولی قصه‌گو فراموش نمی‌کرد. تمام قصه‌ها را گفته بود و از نظرش تنها این یکی ارزش بازگفتن داشت.
شهرزاد در دو هزار و دومین شب، هنگامی‌که این قصه را در نیمهباز می‌گفت، خودکشی کرد. اشک، از غرور برای اینکه به چشم‌هایش نیاید، گلویش را خفه کرده بود.

تیرماه 1381.