آقا اجازه هست بگیم؟

از هفته آینده به مدت سه هفته نیستم. فیلم برداری مجموعه مستند جدیدم به نام " دیدگاه فرانسوی" شروع می شود . خیلی مطمئن نیستم بشود از روی صندلی لهستانی های کافه های پاریس برایتان راپرت بدهم . خیلی هم مطمئن نیستم که علی میرفتاح صندلی ام را به کس دیگری تعارف نکند. خودش گفته بود : "هر وقت رسیدی بنویس ، هر وقت فیلم برداری نداشتی..."
بهش خواهم گفت : " روی صندلی لهستانی به مدت سه هفته گل بگذار ...من برمی گردم"

کجا را دارم که بروم؟ روی این کره خاکی کجای دنیا پاسبان هایش سعدی می خوانند؟ کجا می شود نیمه های شب از همسایه کاسه بشقاب و قاشق چنگالی برای پذیرایی از مهمان ناخوانده ام بگیرم؟ کجای دنیا وقتی دلم گرفت می توانم به محله قدیمی بروم و در سقاخانه هنوز به جا مانده ، یواشکی شمعی که نذر کرده ام روشن کنم؟... حتی اگر خیلی به پز کافه نشینی مان نخورد! کجای دنیا مسعود ده نمکی فیلم می سازد؟ بعد با آن همه لطف و محبت تلفن می کند که به دیدن فیلمش دعوتت کند... ونظرت را بپرسد . چه طور باور کنم که می گویند هم او بوده که چندی قبل در خیابان ... ؟ خودش می گوید که او نبوده... من چرا اصرار کنم؟ کجای جهان قشری ترین افرادش حافظ از بر دارند؟ کجای دنیا دادستان وقتش که می گویند بدخلق و بنیادگراست در دادگاه روزنامه نگار طنزپردازش در حالی که امضایش را بر محکومیتش می گذارد ، از همه مدعوین بیشتر به طنازی هایش می خندد؟ کجای دنیا بروم که هر صاحب منصب تازه بر منصب نشسته اش ، اولین فکری که به ذهنش می رسد گوشمالی بچه های خاطی اش باشد ؟... چون پدر و مادر با دیسیپلینی که بچه هایشان حتما باید دکتر یا مهندس شوند. همان بچه ها که بیشترین کتک را از پدر و مادرشان خورده اند ، بهترین فرزندان آنها خواهند بود در دوران کهولت و بیماری .همان هایی که همیشه فکر می کردند حتی دوستشان هم ندارند و با اولین نشانی از ناتوانی راهی آسایشگاه سالمندانشان خواهند کرد. همان هایی که...
بچه های خاطی ، شیرمردان مبارزه با اجنبی ستیزه جوی سلطه طلب خواهند بود .
خیلی مطمئن نیستم این را جای دیگری پیدا کنم.
کجای دنیا "ناز"را ترجمان زبانشان کنم؟ "کرشمه" و"غمزه" پیشکش زبان شناسانشان باد.
کجا بروم که خانواده ای فرزند ذکور سی و اندی ساله شان را هنوز تر وخشک کنند؟ کجای دنیا پسری با این سن و سال با خانواده می ماند؟
در کدام نقطه از جهان مدیرانی که به محافظه کاری شهره اند،عملکرد چپ گرایانه دارند، اصلاح طلبانشان اما طرفداران سنتی مدیران پا به سن گذاشته ای هستند که عملکرد دست راستی داشته اند؟... ودر آخر همه یک حرف می زنند. چپ و راست و اپوزیسیونش حتی.
قهوه ام هنوز داغ بود. دخترک از کنار میزم گذشت. رفته بود جلوی آینه دستشویی خودش را ببیند . لابد. قبل از آنکه سر میزش برسد چپ چپ نگاهی به نوشته های روی میز انداخت و صندلی تک لهستانی که رویش نشسته بودم. وقتی به سر میزش رسید به همراهش گفت :"عجب حوصله ای داره این...".
همراهش زیرزیرکی نگاهی انداخت و لبخندی از سرتمسخرزد وبه بحثشان ادامه دادند...لابد!
کجای دنیا کارم برای میز بغلی انقدر می تواند مهم باشد؟
این هفته هیچ کس جلویم نبود.هیچ کسی را برای قهوه خوردن دعوت نکرده بودم.هیچ کس برای
نوشیدن یک فنجان مایع غلیظ و تلخ و سیاهرنگ همراهیم نکرده بود.هیچ کس نبود که برایش بگویم. هیچ کس برایم نگفت. حس غریب نگفتن داشتم.

به کی باید می گفتم که ما گربه را دوست داریم؟ برای کدام سایت خارجی باید می نوشتم مردم کشور من چند دهه است که "ای ایران..."از برند و شماها با فوت کردن شیپور از سر گشادش نظرسنجی حمله به ایران برگزار می کنید؟ اصلا "ای ایران..."را چطور باید ترجمه می کردم؟

اینجا ایران است. پشت تمام وانت ها وکامیون هایش و بالای خیلی از فروشگاه هایش باخط خوش شعر و پندی نوشته اند...

دختر از ینگه دنیا، ازکنار خانواده ای که دوستشان می داشته آمده و می خواسته اینجاباشد. کنار دوستانش . در وطنش.ناز و رفاه را طلاق داده تا اینجایی تنفس کند. فقط.
- یکی مرابه یاد" خود"م بیاندازد...فراموشش کرده ام.
یکی برایم بگوید که مواظبتش خواهیم کرد .دخترمان را... خواهرمان را.

روی میز بغلی دعوای محبوبیت است بین هواداران گلزار و رادان. بحث داغ برنامه تلویزیونی شب شیشه ای . بحث تیترهای جنجالی و تیراژ روزنامه های رقیب هم که همگی یک حرف و یک تیتر میزنند.بحث جدل مجلس و دولت بر سراین که سرآخرکدامشان قیمت بنزین را تثبیت کنند.
قهوه را خورده ام و گارسون میزم را جمع می کند. محکوم به رفتن هستم...حتی اگر بخواهم که ادامه بدهم. صورت حساب یعنی :"خوش آمدی" ، یعنی: "به سلامت" ، یعنی: "بسه دیگه ...برو"

آشپزخانه رستوران کنار کافه ، غذای روز می دهد . بیرون... به شرکت ها ... به مردم... به آن هایی که وقت و حوصله آشپزی ندارند. سنت فرنگی است شاید. بوی قرمه سبزی اما فضای کافه را پر کرده است.
درغربت بارها این بوی آشنا از خانه های ایرانی به مشامم خورده بود. بویی که شاید مثل سرود "ای ایران..." هر کجای دنیا که باشیم ، هویتمان رایادآوری می کند.

ما هزار و یک ملت تعارف و مزاح ، فقه و جدل ، تساهل و تسامح ، شعار و سرود ، سر سوزن و دروازه ، نفت و شکم ، ترش و شیرین ، غزالی و خیام ، تغزل و حماسه ، قرمه سبزی و اسپرسو... هزاران سال کنار هم و دور از هم ، حسرت دیگری داشته ایم ؛ در غربت در هوای وطن... و در وطن سودای مهاجرت.

کافه شرق ،صفحه هفتم و صندلی لهستانی باقی خواهد ماند. من باز خواهم گشت...
و برایتان از کافه نشینی های سرزمین کافه نشینان خواهم نوشت. جایم را همین جا نگه دارید. من جایی نخواهم رفت. برمی گردم.

شرق – هفتم تیر ماه 86