مولفان جهان متحد شده اند
_ بله! حتی حافظ هم باید به روز بشه وگرنه باهاش فال می گیرن...
قهوه تلخ بود و تند نوشیدن مهمان تازه آمده ام که خیلی به این غلظت و سیاهی عادت نداشت ، باعث سرفه اش شد. می گفت : " به خاطر جمله من نبوده! "
روی میز کنار پنجره ، دخترک برای پسر روبه رویش که داشت به سیگارش پک می زد ، فال حافظ می گرفت... و گارسون با لباس فرم قرمز برایشان چای و کیک شکلاتی می برد. آن که آبی به تن داشت اما شاتوبریان و برش و نان بربری قیچی شده به پستوی کافه می برد، آن جا که خواننده جوان قرار مصاحبه اش را گوشه کافه نادری گذاشته بود؛ از مولانا حرف می زد و این که در ماهور و چهارگاه، مانند جیم موریسون اجرایش کرده بود! ... و حالا مجوز نداشت.
_حرفت من و یاد حافظ کیارستمی می اندازه، خیلی مدرن و خوبه... شنیدم!
مهمان تازه آمده ام ، نیامده به صدور معلومات مشغول شده بود. این را او گفت! دلم می خواست از قهوه خوردن معافش کنم.
روی میز کناری پنج جوان محصل دانشکده فنی دانشگاه آزاد برای صرف نهار آمده بودند. یکی شان سعی می کرد با ایما و اشاره به دخترک میز کنار کانتر علامت بدهد... و دخترک ادای ندیدن در می آورد. ولع پسر بیشتر شده بود. آن که عینک به چشم داشت از صف های بنزین می گفت و انفجارهای ناشی از ذخیره گالنی. از سردرگمی رانندگان کرایه... از این که هیچ کس تکلیفمان را روشن نمی کند!
پسرک به هوای دستشویی در چهار چوب در ، رو به روی دختر قرار گرفت و رو به سمتش کرده بود و با انگشت بیرون را نشان می داد. دختر زیر چشمی نگاهی انداخت و موهایش را اول زیر مقنعه کرد و بعد مقنعه را عقب کشید.
پسر در چهار چوب ورودی کافه سردرگم بود... تکلیف او هم نامشخص بود... بماند... یا .... برود؟!
مهمان تازه آمده ام ، بستنی سفارش داد. این جا گارسون ها تند تند میزها را جمع می کنند... جلویت را پاک می کنند... یا سفارش تازه یا خداحافظی. من قهوه تلخ سفارش می دهم. یکی دیگر... بی شیر و شکر!
دیروز با خانمی از مجله بخارا مصاحبة مفصلی کردم. راجع به هدایت. راجع به اقتباس ادبی برای سینما و فیلمی که سال ها از ساختنش گذشته و یکی از اساتید سابقم راهنمایی کرده که من ساخته ام. از "زنی که مردش را گم کرده است".
گاهی می پرسید که چرا در متن دست برده ام و گاهی می پرسید که چرا اینقدر به آن وفادارم!
- داستان های هدایت کالت شده ، اونا ادبیات مدرن ما هستند که خودشون دارن کلاسیک می شن....در اقتباس، اثر مرجع کوچک نمی شود. ما به اثر اضافه می شویم و مخرج مشترک می گیریم... مدیای جدید، قالب خود را می سازد و نگاه سازندة اثر نو، سنتز جدیدی را رقم می زند....شکسپیر مثال خوبی است. کوهی استوار که می ماند. چه کنت برانا به سراغش برود ، چه کوزیتسف و چه منکه ویچ... حتی روایت های دینی و انجیلی که در سینما تعریف می شوند. مسیح حتی!
خوانش جدید از آثار سترگ همیشه به ماندگاری اثر کمک می کند.
مهمان تازه واردم ، جثه کوچکی دارد و اشتهایی سیری نا پذیر! گاهی زیر چشمی نگاهش می کنم.... بستنی دوست دارد! همه اش را بلعیده..... در خلال حرف هایم. از گوشه لبش مایع سفید ناشی از آب شدن بستنی سرازیر شد..... بلافاصله با زبان و بعد با دستمال پاکش می کند.
نویسنده است. هر کس کار بهتری پیدا نمی کند، به این یکی روی می آورد! خودش می گوید : " محقق " !
کتابی دارد از هزاربار گفته شده های شیخ پشم الدین شکولی. داده بود بخوانم و نظرم را بگویم. می گوید : " مولف " !
ته لهجه مشهدی دارد و اصرار بر این که بچه تهران است! پایتخت نشینی مثل وبا فراگیر شده....
پسرتلاشش را کرده و نتوانسته. ناکام و سرخورده سر میزشان برمی گردد. مثل یک وزنه بردار که نیم کیلو اضافه تر از توان را سفارش داده..... پسر دیگری سر راندوو می رسد. خوش و بشی با دخترک کنار کانتر..... و می نشیند. پسر کلافه شده. ادامه بحث سر میزشان از بنزین به نیمروهای جمعه صبح های دربند رسیده..... قلیان ها را هم دارند جمع می کنند.
دوست مولفم دوباره شروع کرده... از برهان الحق می گوید و دوست و هم کار سابقش که حالا مراد خیلی هاست.... از رواج عرفان میان جوانان می گوید و کلاس های توجیهی... از خانقاه تا یوگا.... از تند خوانی تا مولانا! از اهمیت های خواجه.... و طعم شیرین سرکه شیره اش! از.....
ذهن آشفته ای دارد و سخت تلاش می کند نشان دهد که بسیار هم منظم است! می خواهد ثابت کند ؛ همه چیز به همه چیز ربط دارد.
روزنامه روی میز را ورق می زنم. شاید وقت بگذرد و او هم برای کاری میز را ترک کند... مصاحبه جمال میرصادقی توجهم را جلب می کند... مهمانم متخصص همه چیز است...
_ جمال میرصادقی، آخرین سرنشین کشتی ادبیات معاصر ایران است.... ببین دست همه را رو کرده....
با تعجب مصاحبه را خواندم ؛ استاد سابقم از در و دیوار و زمین و زمان گفته... و روشنفکری لاغر این چند دهه را که کم هم مورد تاخت قرار نگرفته را نواخته است.
با میرصادقی سال ها پیش ادبیات فارسی خوانده ام. با گلشیری ، متون ادبیات کهن و با دولت آبادی داستان نویسی... میرصادقی از گلشیری و ساعدی گفته بود... که خیلی هم در نبودشان جوانمردانه نمی نمود. از لا به لای سطور مصاحبه تجلی قدر نادیدگی و به اندازه دیده نشدن بود که آزارش می داد. این را من که می شناختمش حس کردم. دلم برای استاد سابق تنگ شد. ناراحت هم بودم..... یکی هم باید تکلیف حس های متناقضمان را روشن کند.
مولف رو به رویم هنوز به صدور معلومات و دفع مجهولات ذهنی جهانیان مشغول بود. آخرین جرعه فنجان را سر می کشم. نمی دانم چه طور از مصاحبه میرصادقی به مقدمه خرم شاهی بر حافظ کیارستمی رسیده بود. ذهن نا آرامش مانند داستان های پیچیده آمریکای لاتینی می رفت و بر می گشت.
بار آخر که پاریس بودم ، کوئلیو درکافه ای نشسته بود و به طرفدارانش امضاء می داد. تعابیر عرفانیش این جا هم طرفداران زیادی پیدا کرده... بیشتر از سرزمین گل ها.
خواننده میز آخرمصاحبه اش تمام شده و در حالی که دستمال گردنش را مرتب می کند با چند جوان مشتاق که شناخته اندش ، خوش و بش می کند و کافه را ترک می کند.
بحث میز بغلی به مجله پرتیراژ " موفقیت " و استاد حلت رسیده.... دو دختر دانشجوی جوانی که اتفاقا هم کلاسی هایشان را دیده اند، مجله را با خود آورده اند.
به استاد خرم شاهی فکر کردم و زمانه و ادبیات و روابط پیچیده پیرامونیمان . به این که زندگی غیر خطی خیلی ها را گیج کرده... بعد از انیشتین و هایزنبرگ و منطق فازی ، دیگر نمی توان هیچ اظهار نظری را رد یا قبول کرد. همه مرددند.
حالا دیگر همه کس در همه جا به خودزنی رسیده. حسی است که من هم این جا روی صندلی لهستانی بعد از نوشیدن قهوه در مقابل مهمان دیر مانده ام پیدا کرده ام.
دلم میخواهد با همین صندلی .... نه! با فنجان... نه! دلم می خواهد با کتاب مناقب پشم الدین کشکولی محکم بزنم توی ملاجش!... عجالتا حوصله اش را ندارم... هنوز دارد حرف می زند. من خداحافظی می کنم . او حیرت زده مرا نگاه می کند... نه! نگاه کردن هم اهلیت می خواهد...مرا به نظاره نشسته است.
برای فرار از تردید ، کافه را ترک می کنم. کاشکی یکیپیدا شود یکفیلم بسازد که در آن حضرت حافظ با موتور دسته بلند روی سن بیاید و برایمان راک اند رول بخواند :
_ صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد
شرق – بیست و چهارم خرداد 86
