روی یک صندلی لهستانی

_ مثلا می شه اسمشو گذاشت کافه نادری...
_ چقدر نوستالژیک و خوبه...
_ ....گوشه کافه شرق...یک گوشه پاک و پر نور به یاد همینگوی...یا حتی خلوت و دنج...
_ به نظرم کافه نادری بهتره... تو بشینی تو کافه یک گوشه و مونولوگ بنویسی... برای هر کسی دوست داری! ما هم بالاش می نویسیم :" کافه نادری"؛ کافه مستقل از کافه شرق است وتمام مسئولیت این صفحه بر عهده مهدی کرم پور می باشد....

این را گفت که حتما بنویسم. می دانست از مدیر مسئول روزنامه بابت حذف مطلب آخرم در واپسین لحظه از سر محافظه کاری هنوز دلخورم و سه ،چهار جریده باقی که هنوز به یادگار آن سالها، اکنون بی تبسم گاهی قلمی شان می کنم را هم دیگر دل و دماغی به ادامه ندارم.

_ خیلی گرفتار سینما شدم...چند تا سفر کاری هم دارم که...
_ اینارم بنویس که هر وقت برسی و سر فیلم برداری نباشی ، می نویسی.

علی میرفتاح آخرین بازمانده نسل دایناسورهاست. از آن آدمهایی که دیگر کمتر می بینم. ژورنالیست، عمیق و جدی... هنوز هم. خودش می گوید :" کرگدن"...با دو بال کوچک که سالهاست جزو لاینفک طراحی های کرگدنش شده و معلوم نیست بتواند آن پیکر تنومند را به پرواز در آورد.
طنز منحصر به فردی دارد. در جایی که جهانی سازی آدم هایی یکسان و هم گون را طلب می کند، این یکی غنیمتی است.
با هم کلی پیاده می رویم. پیاده روی سرعت ابلهانه ماشین را کم می کند. از در و دیوار می گوییم...از آدم هایی که دیگر بزرگ نیستند،از سینما، از روزنامه، از کتاب... کم شده ایم و روزمره. روشنفکرانمان، سلیقه هایمان، حرف هایمان ، نوشته هایمان بوی نا گرفته. شبحی از آن بادپاسوارانند.... این مردان لاغر افیونی.
از معنا تهی گشته ایم. بدون تعهد نوشتن را عادتمان کرده ایم و بدون پردازش عمل را. بی نیاز ازهر پر شدنی معلومات صادر می کنیم. سرزمینمان خسته و اسیر هزاران سال بار سنگین تاریخ نیاکانش قد خم کرده . نسلی از ریشه بریده و بی آرمان... به دنبال فتح هیچ قله ای نیست. به شناخت هم نیاز ندارد حتی. علمش لدنی است...اگر بتواند تلفظش کند! نسل بی شاعر را پایانی جز تراژدی نیست.
و بارها نوشته ام و گفته ام که نسل یعنی گونه، یعنی نوع... یعنی سن ملاکش نیست...و نسل آدم های بی آرمان ، اپیدمی متوسط ها را رقم زده اند، در تمامی عرصه ها....در سراسر جهان.
چه بر سرمان آمده ؟ ثقل زمین کجاست؟ جای آن همه شاعر، نویسنده، فیلم ساز، روزنامه نگارو... که می توانستی با آن ها موافق باشی و یا حتی مخالف ،چه کسانی هستند؟ اصلا مگر چیزی هم هست که بتوان با آن مخالفت کرد؟
همه شبیه هم، متوسط، یک نظر و یک جور.... محافظه کار، بدون لحن، بدون نثر، بدون مزه، بدون اندک خلاقیتی، حتی!
از رستم و یعقوب لیث حرف نمی زنم یا از سهروردی و حلاج . عادت به اشاره دور ندارم. از همین سده اخیر می گویم...حتی نه از مشروطه. از همین گوشه کافه نادری . از آدم های جدی تری که می نشستند و گپ می زدند و بحث می کردند. نه از جنس چهار جوان میز کناری من که جای فرزاد و مینویی و هدایت و پرتو نشسته اند و اس ام اس های رکیکشان را با هم قسمت می کنند. می خواستند جهانی دیگر بسازند و طرحی نو در اندازند.گروه ربعه جلوی سبعه. جلوی الیگارشی. جلوی تحمیل فرهنگی.
اینجا هوا هنوز به بوی شعر شاملو تازه است. جسارت جلال در باغچه راه می رود.....و من مطمئنم هنوز هم صندلی لهستانی از این نیمکت های زشت به جیر جیر افتاده محکم تر است.
اما نسل بعدی کافه نادری ها ، نسلی عصبانی تر از آنها بود. با آرمان هایی بزرگ. با جسارتی بیشتر. و ادامه سلفش. عالمی دیگر می خواست و از نو آدمی ساخت. یک پارچه در کوچه و برزن تمامی معادلات جهانی را بر هم زد. می خواست از یک سوی بساط پدرسالاری را که قرون متمادی بر کشورش سایه افکنده، یک شبه بر چیند و در آن سوی دیگر طومار استبداد و استعمار را در جهان درنوردد.
و بعدتر با دست خالی جلوی متجاوز می ایستد. داوطلبانه. و این تنها تجربه چند سده اخیر را رقم خواهد زد؛ نبردی که نباختیم. گوشه گربه هم نسابید..... گیرم بریتنی اسپیرز خرداد به دنیا نیامده باشد!
دخترک "میزان پیلی" کرده کنار کانتر ، جمیله موپاشا را با رقصنده عربی اشتباه گرفته.....این روزها زیاد حواسمان پرت می شود!

_ ... همه چیز برایمان تجارت شده...
_ ... ما هم تقلیل پیدا کردیم...داریم حل می شویم در جماعت...

یک نگاه گذرا به علقه های مشترک مردمانمان کافیست تا بدانیم کجا ایستاده ایم. سریال های نود شبی پیژامه و رکابی، فیلم های حماقت های میلیارد تومانی ، موسیقی بی ملودی با اکوی حمام خانه پدری و معترضین پای دستگاه تلفن و پخش آهنگ درخواستی، خندیدن به فرهنگ جاری شرم آورمان را یادآوری می کنند.
کاشکی طرح جدید فرهنگ عمومی، گرداندن تحمیق گران فرهنگی باشد دور میدان محمدیه.....

گوشی را بر می دارم و شماره می گیرم... تکلیف روشن است. سید باید بماند. من نیز در کنارش خواهم ایستاد...باز هم حس غریب واژه حرکت!

_ اسمشو گذاشتم : روی یه صندلی لهستانی..... باید معلوم بشه اینجا کافه است....من یک گوشه می نشینم و می نویسم.... برای تو، برای خودم، به پدرم، مادرم ، برادرم ، خواهرم و وطنم.....
_خوبه...خوب.... از کی شروع می کنی؟
_ شروع کردم.... از دیروز....!

او هم تصمیم گرفته بود کافه کرگدن را راه بیاندازد. در دل کافه شرق. تشویقش کردم.
از این هفته این میز از تمام کسانی که طعم واقعی قهوه را دوست دارند، پذیرایی خواهد کرد. از تمام کسانی که از بوی تلخ و رنگ سیاه هراس ندارند. اینجا از نسکافه و کافی میت و شکلات شیری کنارش خبری نیست. بی خود دلتان را در عصر پنج شنبه صابون نزنید! روی این میز قهوه تلخ سرو خواهد شد... بدون شیر و شکر.

روزنامه شرق – هفدهم خرداد 86