جایی که زمان می گذرد
حالم بد میشود وقتی بخواهم از پاریس بنویسم و از ریشه لغوی کلمه شروع کنم. پاریس که بود و چه... مطمئنا چیزی از روح این شهر به کسی منتقل نمی کند. پاریس ، پاریس است. پایتخت فرانسه.
پاریس یعنی کافه. هیچ جایی در جهان این قدر کافه ندارد.
بزرگترین سازه فلزی جهان را دارد که نمی دانم چرا این قدر مهم است. پاریس بدون ایفل هیچ چیزی کم ندارد.
دروازه پیروزی سر خیابان شانزلیزه که زمان ناپلئون ساخته شد، چند دهه قبل هیتلر در بزرگترین و آسان ترین پیروزیش – فتح پاریس – از زیرش عبور کرد... اگر دیدن این دروازه یکی از جذابیت های دیدارتان از این شهر است ، می توانید صدهایش را در اروپا و به خصوص در روسیه ببینید. آن جا که قوای ناپلئون و هیتلر که قصد فتح جهانی داشتند ، هر دو به زانو درآمده اند. قوای هیتلر با کشتن شش میلیون نفر هم موفق به فتح شهر کوچک سنت پطرزبورگ نیست. دروازه های پیروزی و افتخاراتی واقعی... اما گم نام.
در پاریس امروز دیگر کمتر اثری از آن همه فیلسوف و نویسنده مشهور است که زمانی جذابیت دیدارشان از همه امکنه و ابنیه تاریخی شهر بیشتر بود.
اساسا دیگر در پاریس، فرانسوی کمتر پیدا می کنی. پر از مهاجر. عرب و سیاه و ویتنامی و کامبوجی... در این شهر که زمانی مامن تمام بی خانمانان به جا از جنگ ها بود با هم در آمیخته اند و نژادی نو ساخته اند... با یک ویژگی مشترک : همه پاریزین هستند.
پاریس ، یک رود زیبا دارد که البته خیلی شهرهای دیگر هم دارند.
پاریس ، از هنر محافظت می کند... این دیگر خیلی ادعای بزرگی است ، اما فرانسوی ها مدعیش هستند... این شعار را حتی در کاتالوگ های توریستی شان می توانید ببینید.
زمانی پایتخت فرهنگی جهان بودند اما حالا مدتی است که این عنوان را هم از دست داده اند. نیویورک و لندن با برنامه ریزی و صرف هزینه های پر شمار گوی سبقت را از این شهر- موزه ربوده اند. اما فرانکوفون ها این را نمی خواهند بپذیرند.
پاریسی ها با آن لهجه زیبا و غریبشان حتی در میان فرانسوی های گند دماغ هم به غرور شهره اند. فرانسه زبان خودش را زبان بانوان می نامند و پاریسی ها تمام تلفظ های دیگر را روستایی می دانند.
با این همه پاریس پر شمار ترین بازدید کنندگان جهان را دارد و کشور فرانسه به همین سبب دومین درآمد توریستی دنیا را دارد.
در این میان هجوم توریست های آسیای شرقی به خصوص ژاپنی ها و چینی ها که در این چند سال با رشد اقتصادی نیز همراه بوده اند بسیار چشم گیر است. کافیست قدمی گذرا در شانزلیزه بزنید و ده ها و صدهایشان را در حال گرفتن عکس یادگاری جلوی دروازه پیروزی یا در صف های خرید اجناس لویی ویتون ببینید. کمی آن طرف تر اما برای بالا رفتن از ایفل صف بسته اند.
تمام سال را در کارخانه جات صنعتی وکارگاه های الکترونیکی سخت کار می کنندو بعد همه پس اندازشان را در پاریس خرج گوچی و لویی ویتون و مون بلان می کنند ... که تشخص بخرند. پاریس به آن ها و بقیه دنیا شخصیت می فروشد... عطر و ادوکلن و لوازم آرایشی و بهداشتی تا کیف و کفش و لباس و... البته سلیقه.
زمانی مامن و قبله تمام روشنفکران جهان وهواداران ضد استعماری آمریکا و انگلیس بود ( قبل از آن که ساکنین پاریس 16 یک پارچه به سارکوزی آمریکایی رای دهند ) و تمامی هنرمندان رانده از وطن و فراری از نظامات توتالیتر کشورشان را پذیرا می شد. مامن تمام تبعیدی ها. گورستان- موزه اش ، پرلاشز شاهدی است بر این مدعا. بی شک بیش از نیمی از نام هایی که در زندگی دوست دارید نشاتی ازشان ببینید، یک جا در خاک آن جا خفته اند.
به زمان شهرداری ژاک شیراک منطقه ای برای برابری و به رخ کشیدن معماری مدرن فرانسوی در مقابل برج های نیویورک ساخته شد که مقابل ساختمان وزارت دفاع فرانسه است و لدیفانس نام دارد.
اما جذابیت پاریس هنوز هم به کافه های پر شمارش است. در پاریس اهل هر چه که باشید حوصله تان سر نمی رود... و اگر از پیاده روی و مترو پیچیده اما در عین حال ساده زیرزمینی آن خسته شدید، جای جای این شهر می توانید روی یک صندلی کوچک و رو به خیابان استراحت کنید و به انواع نژادهای ساکن و توریست های پر شمار این شهر نگاه کنید... و اگر اهل بحث و نظر باشید کلی بهتان خوش می گذرد ، چون هنوز هم می شود به کافه دو مگو ، فلور ، سلکت یا هر کدام از کافه های مون پارناس یا کارتیه لاتن رفت و روی صندلی لهستانی نشست و قهوه ای تلخ و بی شیر و شکر نوشید. روزنامه و کتاب خواندو با دوستی که اهل است بحث نظری کرد... راجع به چیزهایی که اصلا ربطی به تو ندارند. این جا کافه ها هنوز هم بوی سارتر و کامو و همینگوی میدهند. این جا هنوز هم زمان می گذرد.
شرق – یازدهم مرداد 86
