مانده ام تا روایت کنم
وقت برگشت از فرودگاه شارل دوگل اصلا حالم خوب نبود. تب داشتم و انگشت دوم پای چپم لمس شده بود. هنوز هم.
هیجان برگشت ...؟ حتی یک لحظه ام نداشتم. چیزی برای از دست دادن نبود. مثل یک مامور به عملیت انتحاری . مثل یک تروریست کثیف که می تواند هیچ کودک یا کهنسالی را نبیند...
اما بر گشتم. گفته بودم که برمی گردم .
در کشور گل ها باز هم از مهاجرت گفتم... مثل فیلم سینمایی اولم : " جایی دیگر"
از آفریقایی و عرب و هندی و ترک و ایرانی و زرد آواره. خود خواسته و نا خواسته ، بی وطن.
فیلم ساختم تا ... تا ببینیم : وطن به هر زبانی وطن است... گیتاریست بالکانی به ایتالیایی " برایم گریه نکن آرژانتین " را می خواند. چه باک اگر حتی زبانش را نفهمیم... از غریبی می گوید.
در یک پارادوکس عجیب عشق و نفرت است که در می یابی باید یک بار هم که شده با خودت روراست باشی. مسخر مختاری به اجبار انتخاب. آزادی و تحقیر یا تلاش و مساوات. ارزش های جامعه بعد از هایزنبرگ به کلی با اخلاقیات الیزابتی متفاوت است. دیگر بودن یا نبودن مساله نیست. چگونه بودن مهم است... و این گرفتاری بزرگ بومی و مهاجر است. انتخابی به غایت
مشکل برای ساکنین سرزمین های جنوبی.
شهروند درجه دو خواهی بود، اگر واقعا تغییر ملیت را باور کنی... و اگر سودای تنفس هوای وطن در غربت را داشته باشی ، کلونی تاریخی عقب افتادگی را باز تکرار خواهی کرد.
از اروپا می گویم. اروپای فرهنگ و رنسانس. معماری و ادبیات و شعر. آزادی و قانون مدون. از تبعیدی های ایتالیایی و ایرلندی و اسپانیایی گاوچران که ساکنین سرزمین بکر را استثمار کردند و تحقیر کردند و کشتند و... بعدتر به کمک یهودیان مهاجر و فراری از جنگ دوم به اقتصاد اول جهان بدل گشتند و با مک دونالد واستارباکس و کوکاکولا قصد صدور فرهنگ جعلی به دنیا نمودند ، حرف نمی زنم. یانکی تشخص ندارد. آمریکایی که ملیت نیست. فرهنگ که ساختگی نمی شود. پشت می خواهد. مگر می شود از کسی که پایه اش را ندارد ناگهان ژان پل سارتر ساخت؟ مگر تا حالا در آمریکا راسل متولد شده؟ هیچ کس نمی تواند به کسی فرهنگ تزریق کند. شاید به همین دلیل است که در انتخاباتی کاملا آزاد و با آگاهی و چشمان باز، دو بار پیاپی جرج کوچولو انتخاب می شود. جلوی تمام ناظران انتخاباتی و چشمان بیدار رسانه ای.
دبلیو بوش طعم بیگ مک می دهد. ذائقه آمریکایی است. آن جا که دیگر مانند جوامع سوم تقلب نمی شود. مانند جوامع توتالیتر انتخابات یک نامزد ندارد... که همه باید بیایند و به اجبار به صدام رای بدهند. 100% . بعدها در کوچه و برزن جشن پایکوبی رای دهندگان برای رقص سردار قادسیه بر دار نشان گر اساس جعلی آن شمارش هاست.
انتخابات اتازونی اما نشان گر سطح شعور و توقع مردمانی است که حتی ام.آی.تی و جان هاپکینز نیز نمی تواند بهشان دید اجتماعی بدهد. تکنیک را چرا ، شعور را هرگز.
حکومت های پلی آرشیستی از مردم توده هایی هم گن می سازد با سلایق یکسان. در هم می لولند و کار و کار و کار... و البته گاهی هم یک هفته هاوایی و لاس وگاس کادو می دهد... و جاذب نخبگان است از سراسر جهان با پول و امکانات مکفی ( شاید همان جهودهای مهاجراقتصاددان ) تا بر آنان براند.
اما در تصویر هر کودک بی سر فلسطینی یک محمود درویش بالقوه را می توانی سراغ بگیری که اگر قدر می دید و امکاناتی، جهانی را به لرزه در می آورد. هر بچه پابرهنه عراقی که بر خاک داغ نفت خیز کشورش می دود ، یک جنید بغدادی است که اگر سایه وحشت و جنگ از سرش رخت بر می بست ، فرمول نجات بشریت را تغییر می داد.
وقتی در موضع دست پایین قرار بگیری و تمام درها را به رویت ببندند ،جز بر هم زدن قاعده بازی مگرراهی باقی می ماند؟
مگرالقاعده از دل افغانستان به بن بست کشانده شده در نیامد؟ خاک زمردین هم سایه مگر تا به کی می بایست آماج هجوم ابر قدرت های نظامی و اقتصادی شرقی و غربی قرار می گرفت؟... تا به تاراج ببرندش. سکوت شیر پنجشیر تا کجا باید ادامه می یافت؟ ... اگر حتی دستگاه شستشوی اذهان عمومی آدم کوتوله ها، محمد احمد رسولی ، جمیله بوپاشا، هوشه مینه ، یاسر عرفات ، ارنستو چه گوارا و صدها نام دیگر را تروریست بنامند، آیا نیروهای متخاصم تا دندان مسلح راهی برای کامی کازی ها و ویت کنگ ها و عاملان استشهادی باقی می گذارند؟ آیا در دموکراسی آن ها جایی برای ابراز نظر آن ها نیست؟ نمی خواهم از تروریسم دفاع کنم که بیش از هر کسی منتقدش هستم ، اما تروریسم تحت این تبلیغات وسیع رسانه ای و این همه دفاع بد و رسمی عاملان استشهادی مفهوم گسترده و کریه خود را محدود ساخته است. باید آن را از زیر شعار و نقاب بیرون کشید. عریان .
مگر القاعده تا دیروز در عراق طرفدار داشته است؟ این همه عملیات تروریستی در عراق و این رویکرد ناگهانی ددمنشانه از کجا نشات می گیرد؟ مگر اسرائیلی ها آن موقع که دست پایین را داشتند بمب بستن به خود و انفجار غیر نظامیان را پیشه نمی کردند که حالا که دست بالا دارند از آن می نالند؟
مشت زن گیر آمده کنار رینگ تا کی باید مشت بخورد و سوت پایانی به صدا در نیاید؟ اگر زیر این همه ضربه ، لگدی هم از زیر بزند، چه جای تعجب دارد؟ گر چه در قاعده بازی فول محسوب شود.
نمی خواهم حماقت های عشیره ای و تعصبات پوچ را توجیه کنم اما با آن هایی که همیشه طرف برنده اند و تحلیل هایشان را از منابع آن ها می گیرند حرف می زنم.
آن هایی که می توانند ذره ای از درد را به گوش کسی برسانند ولی دیگر الک آویخته اند. از تفکر و حرص خوردن خسته اند . در خانه حتی از کوچکترین حرف هم خانه شان بر می آشوبند و هر حرکت نا چیزی را نام دیگر سالاری برش می نهند اما وقتی پای زندگی و تصمیمات جدی تر می رسد ، ترجیح می دهند حکومت ها یی با ثبات برایشان تصمیم بگیرد و به جایشان فکر کند. به راحتی تن به گم شدن در انبوه بی فکر و تصمیم می دهند.
روشنفکر این جایی در مقایسه با هم تای فرنگی اش در خیلی از موارد کم سواد تر است، چون پراکنده خوانده، پراکنده کار کرده و به دلیل عدم تسلط کافی بر زبان از خیلی منابع محروم مانده است... اما حتما مسئولیت بیشتری دارد. تعهدش و تحلیلش بیش از تکاملش این جا به کار می آید. بهمن بیگی از هاروارد پی.اچ.دی بگیرد مهم تر است یا افتخاری که آفرید و یونسکو برش سر تعظیم فرود آورد؟ معلمی ساده در سیاه چادرهای ایلیاتی ، یک ایل را سوادآموزی کرد. یک نسل را. شاید به دلیل معنای همین واژه تعهد باشد که تمام پیام آوران از این منطقه سر برآروده اند. 124000مصلح اجتماعی، مبلغان آگاهی جاهلیت شدند... و چه پیشرو تر از زمان. رسالت و تعهد را برای مصلحین و روشنفکران بعدی این جایی معنا کردند.
از ایر فرانس که پیاده شدم و پایم را بر خاک مهرآباد گذاشتم، سرفه ام شروع شد. هنوز هم سرفه می کنم. هنوز هم تب دارم.
انگشت پای چپم اما به این دلایل نیست که لمس شده بود. می گفتند برای پیاده روی زیاد است که ما این جا به آن عادت نداریم وآن جا زیاد انجام می دهیم. به هر حال هر چه بود این یکی خوب شده است. این جا پایمان روی زمین است. این جا ایل من منتظراست.
شرق – یازدهم مرداد 86
