حال همه ما خوب است!

نامه‌ای به اصغر فرهادی، جهت ثبت در حافطه ضعيف تاريخی‌مان

اصغر جان، سلام!
حال همه ما خوب است! حال من و احتمالاً چند نفر ديگر که به دور از منفعت‌های کوچک و کاذب و حقير اين‌جايی هنوز سودای فرهنگ و سينما در سرمان مانده. حالمان خوب است.
حالا و بعد از مدت‌ها نسلی ديگر جلوی در سينماهايمان برای ديدن يک فيلم جدی و قابل بحث وطنی صف بسته‌اند و چه شکوهی دارد اين نخوت محبوبيت و چه جلايی دارد اقبال مردمی. آن هم وقتی که می‌دانی و می‌دانيم که بدون اندکی هنرفروشی است.

اصغر جان!
نسل من و تو بيش از يک دهه است که با تلاش مستمر و بدون هيچ پشتوانه و حمايتی راه درازی را طی کرده، گاهی خسته شده‌ايم و گاهی افسرده و سرخورده. از به بازی نگرفتنمان. از اين‌که حرف‌های زيادی داشتيم که می‌خواستيم به خيلی‌ها بزنيم، ولی مجالش را نمی‌يافتيم.
حرف‌هايمان زير بار بدنه سنتی سينمای ايران، نظارت‌های سليقه‌ای و نگاه‌های توأم با تحقير از بالا و پدرسالارانه رنگ می‌باخت. ولی ما ايستاديم... خواستيم و مانديم، چون که بايد می‌مانديم. می‌انديشيديم که آينده از آن ماست و آينده از آن ما بود و حالا...
حالا ديگر آينده آن گذشته است.

اصغر جان!
امروز، روز تو است. روز ما. حتی اگر تمامی آن تنديس‌های بلورينی را که حق مسلم تو و فيلمت بوده‌اند از تو دريغ کرده باشند.
حتی اگر رقيب به طعنه و شوخی هم بخواهد، پيروزیت را بر جوانيت تحقير کند و حتی اگر....
خوشحالم که آن‌قدر فيلمت درخشان بود که حتی هيأت انتخاب جشنواره با آن‌که می‌دانی و می‌دانيم که امسال نورچشمی زياد داشته‌اند و توصيه‌های بسيار و ملاحظه‌های بی‌شمار... باز فيلمت انتخاب می‌شود. حتی حسادت‌های جسته و گريخته صنفی‌مان و ملاحظات روز پايانی انتخاب هم نتوانست موجب حذف فيلمت شود. اثرت به نمايش درآمد... و بدرخشيد و ماه مجلس شد.
حتی اگر داوران جشنواره مصلحتی ديگر را بر فيلمت ترجيح دادند... چه باک.
اکنون مردم با صف‌های طويل جلوی سينماها سليقه ارتقايافته‌شان را در اين روزهای سرد زمستانی به نمايش گذارده‌اند. حالا فيلم تو در مواجهه با مخاطبان اصلی‌اش ستاره‌باران شده . شايد بيش از چندصدهزار ستاره که مردم هر کدام مانند گل سرخی به سوی تو پرتاب کرده‌اند.
حالا بدنه سنتی پخش داخلی لرزيده و سليقه محجور چند مدير دسته‌چندم که خودشان را مرکز ثقل جهان می‌دانند و بيشتر دوست می‌داشتند ناکامی‌ات را جشن بگيرند، به حاشيه رانده شده. بگذار چند فيلمساز ورشکسته نيز که تنها راه نجات سينمای ايران را در کپی از فيلم‌های سخيف ترکی و هندی می‌دانند نيز معادلاتشان به هم بخورد. با نگاه آنان فيلم تو با هيچ معياری قابليت جذب اين همه مخاطب را نداشته است.
چه اهميتی دارد که فلان جشنواره اروپايی که صريحاً بدويتمان را طلب می‌کند و ريشخند بر خاستگاه‌هايمان را، فيلمت را به نمايش بگذارد يا نه. تو برای ما حرف زدی و ما همه حرف‌هايت را با ميزانسن‌های دقيق و دکوپاژهای حساب‌شده‌ات به تماشا نشستيم.

اصغر جان!
يادم می‌آيد که دوست مشترکی تعريف می‌کرد که وقتی از بخش فرهنگی سفارت فرانسه آمده بودند تا فيلمی را بنا به دعوت فيلمساز جوانش به نظاره بنشينند، به او گفته بودند که چرا اين بار کادرهايت اين‌قدر حساب‌شده و دقيق است و چرا... و خلاصه تمام محاسن فيلمش را بر معايبش می‌گيرند و بالعکس!
دوست مشترکمان که در جلسه حضور داشته، برمی‌آشوبد که «شما فرانسوی‌ها سينمای ما را نابود کرده‌ايد. شما از ما می‌خواهيد...» و کاردار هوشمند در جواب گفته بود: «ما اين را می‌خواهيم. شما چرا برای ما فيلم می‌سازيد؟»
اصغر جان!
تو برای ما فيلم بساز!

اصغر جان!
فيلمسازان نسل ما موفقيتی نبوده که برای مملکتشان به ارمغان نياورده باشند. شايد بيش از هر دو نسل قبلی‌مان موفق به کسب افتخارات خارجی بوده‌ايم و در جذب مخاطب داخلی نيز همچنين. ولی تو را به اين دلايل نيست که دوست دارم.
وقتی کاغد بی‌خط استاد را ديدم، دوست نداشتم ولی فيلمسازی تقوايی را دوست دارم. وقتی در آن شب اول نمايش فيلمت در جشنواره با هم فيلمت را ديديم، فهميدم که نسل من صاحب تقوايی جديدی شده که اگر به استاد برنخورد، می‌خواهم به احترامش کلاه از سر بردارم و تکاملش را تبريک بگويم.

اصغر جان!
ما آخرين بازماندگان مردمان بی‌قصه و گذشته‌ايم. آخرين نسلی که شايد هنوز کمی از قصه‌های مادربزرگ‌هايشان را به ياد می‌آورند و داستان‌های زيادی داريم که بايد حفظ بمانيم و بازگوييم. ما حافظان بی‌ديوانيم. برای مردمی که گذشته‌شان، حال و آينده و حتی مذهب و آيينشان را در قالب حکايات تعريف کرده‌اند و نگاه داشته‌اند.
ما فرزندان شهرزاديم. می‌کوشيم تا داستان‌هايمان را روايت کنيم و مرگ را يک شب ديگر به تعويق بيندازيم.

اصغر جان!
به ما قول بده هزارويک‌ شب ديگر برايمان قصه تعريف کنی. ما قول می‌دهيم خوابمان نبرد.

روزنامه بانی فيلم، سه‌شنبه، 9 اسفند 1384، شماره 630