ما میمانيم
يک غلط رايج هست که مثل خيلی چيزهای ديگر در اينجا سوءتفاهم شده. آن هم در فرهنگ پر از سوءتفاهم ما! که بيشتر آن نيز به واژهها مربوط میشود. شايد روزی ديگر بخواهيم در واژههايمان انقلاب کنيم... زبان قراردادی است برای برقراری تفاهم ميان آدمها و اين واژههای لعنتی، گويا سالهاست که در اينجا فقط ما را دچار سوءتفاهم کردهاند. در اين ميان واژه «نسل» کارکردی نامتعارفتر دارد. نسل يعنی گونه و گونه يعنی نوع و نوع يعنی... يوزپلنگ، يعنی سرو، يعنی گل سرخ! و نسلها بر اساس سن و سال نيست که متمايزند. پس نسلها منقرض میشوند و...اين را داشته باشيد، برمیگردم!
برای من اوايل دهه 70 بود که اون اتفاق افتاد. میخواستم دنيا را عوض کنم. برای يکی دو تا مجله که ماهی، هر از گاهی، فصلی چاپ میشد، مینوشتم. «بايد میفهميديم دوروبرمان چی میگذره، بعد شايد میتونستيم عوضش کنيم!» يک مجله زيراکسی درمیآورديم و من هم سردبيرش بودم. پشت مجله با تيتر بزرگ اتفاقمان را جهانی کرديم و بقيه را در تجربه شخصیمان شريک میکرديم: «دنيا را عوض خواهيم کرد!»
سالهای 73 و 74 اوج درگيریهای تئوريک دانشگاهيان پس از بيش از يک دهه رخوت حاصل از جنگ بود. گردون چاپ میشد. آدينه، ايران فردا، دنيای سخن، معيار،... و ما!
اواخر سال 73 بود که برای ارائه مقاله به سمينار توسعه فرهنگی ايران دعوت شدم و در افتتاحيه آن سمينار (دوم خرداد 74) با تنها سخنران روحانی آن، از نزديک ديدار کردم که او را دکتر میناميدند.
از اميرکبير گفت و اينکه چندی پس از دارالفنون در فين به سرای باقی شتافتندش! و اينکه حکومتهای متمادی مستبد برای ما روحيهای غيردموکراتيک ساختهاند...
در فاصله پايين آمدنش و قبل از شروع سايرين، ديداری کوتاه حاصل شد. دکتر زرينکوب -خدايش بيامرزد- چون هميشه بانی اين خير بود. معرفیمان کرد، کوتاه و مختصر.
میدانستم وزير بوده و میدانستم سر کوچهمان يک ساختمان اداری نوساز (از آنهايی که دوستشان نداشتم) است و او مدير بايگانی نسخ خطی و غيرخطی فراموششدهای است که نام «ملی» بر آن نهادهاند. «ملی» عنوانی است برای تمامی چيزهای خاک خورده باقی که بايد بايگانی شوند.
در سرمقاله شماره پايانی سال 75 گاهنامهمان دعا کرده بودم. کاشکی اولين لايحه دولت جديد اين باشد که سلاحهايتان را بدهيد و به جای آن يک ساخه گل بگيريد... اولين لايحه، عفو عمومی باشد... اولين لايحه، آزادی باشد... و گفتم که من خواب ديدهام... کسی در راه است... و من مطمئن بودم.
و او آمد. آمد تا وعده ما عملی شود. آمد تا دنيا را عوض کنيم. او آمد و ما پرده و پر گشوديم. بايد همه را توجيه میکرديم که چقدر رأی دادن به او مهم است. هيچ شهرهای را به ياد ندارم که حاضر بود علناً نامش را در حمايتش بگذارد. کسی را باور اين آمدن نبود. ولی ما قول داده بوديم. نسل من حقش بود تا فرياد بزند و بخواهد. او آمد و شد.
«عيد مردماس»
حالا ديگر هر فتحی آسان مینمود. آندره مارلويش از مجلس محافظهکاران رأی اعتماد گرفت... «فتبارک الله احسن الخالقين»، «خداوند، خالقين را جمع میبندد، چون هر هنرمندی را شأن خالق است.» و چه شکوهی داشت اين تعابير و چه حس نخوتی بود در پاسخ آن سرخوردگیها. روزنامههای رنگی و رنگووارنگ. جورواجور. انتخابات، شوراها، جنبش دانشجويی، ديدار سالانه رئيس دولت با دانشجويان، ميتينگها پس از دو دهه... حالا ديگر میشد وقتی از سخنان رئيسجمهور منتخبت به هيجان آمدی، برايش کف بزنی.
«عيد مردماس...»
تمام کتابهای زيراکسی چاپ شد. گاهنامهها حالا ديگر روزنامه شده بود. نويسندهها يکی پس از ديگری برمیگشتند تا در اين شادی سهيم باشند. سينماگران، نمايشگران، رامشگران و...
چاپ و طبع و ساخت هيچ اثری نياز به توضيح و اجازه از کسی نداشت. تو گويی در ملکوت سير میکنيم. کارگردان تکنوکراتی بر رأس سينما بود و سينماگران به تجربه در تمامی ژانرها. خطوط قرمز را کسی خطکشی نمیکرد. هنرمندان، خود به آن میرسيدند و آن را ترسيم میکردند. در اين بين اشتباهها و گاه خطاهايی نيز اتفاق میافتادکه اين از خط بيرون زدنها برای ملتی که تمرين دموکراسی نکرده، بديهی مینمود. چراغ روشن فردا سر منزل راهمان بود.
«عيد مردماس...»
سال 78، خشونت بالا گرفت. دانشگاهيان حامیشان را مستأصل ديدند و سرد شدند. 79، وزير فرهنگش مجبور به استعفا شد. هنرمندان، اميدهايشان را بر آب میديدند و 80، پايانی بود بر يک دوره پر از فراز و نشيب.
دوره دوم رياستش اما حکمتی ديگر داشت.جوانانی رشد کرده بودند و حالا مطالبات جديدی داشتند. حالا ديگر روزنامهنگاران شناخته شده بودند و دنيا متوجه آنان. دانشجويان حقوق مدنیشان را مطالبه میکردند و ديگر يک نوبل هم به اردوگاه منتقدان آمده بود.
حالا ديگر بايد تندترين انتقادات را نسبت به مديران بیجسارت دور دومش میشنيد. مديرانی که هر رئيسجمهور ديگری بدون داعيه فرهنگی نيز میتوانست آنها را منصوب کند.
پای فيلمسازان به دادگاه باز شد. پای روزنامهنگاران به بازداشتگاه. چه فيلمهايی که توقيف نشد و چه بر سر روزنامهها و کتابها که نيامد. چه حريمها که در دانشگاه شکسته شد و هيأت مديره و سينمای بیپناه و تريبون آن هم به جرم موهن عدم پاسبانی تالاری بازداشت و مجبور به استعفا کردند....
کار به آنجا رسيد که دانشجويان (صادقترين حاميانش) در دانشگاه، رئيسجمهور منتخبشان را «هو» کردند و از رسانه ملی، همه اين تصوير تأسفانگيز را ديدند.
تراژدی تکميل شده بود و خاتمی که در دور دوم (به قول خودش) با تمام آبرويش به ميدان آمده و در طبق اخلاص گذاشته بود، اينک تنها مینمود.
خيلی انتقادها به خصوص در عرصه فرهنگ و هنر بر خاتمی و مديرانش وارد است. چه کارهايی که میشد و نشد. چه فرصتهای طلايی که از دست رفت.
اما نبايد فراموش کنيم که خاتمی به ما فرصت داد. فرصت تمرين دموکراسی. فرصت اعتراض را. جسارت نقد قدرت را. او آغازگر الگويی بود تا بدون هراس بتوانيم او و مديرانش را نقد کنيم. خونی تازه بود در رگهای نسل آدمهای جسور و آرمانخواه (خارج از تمايزات سنی). به جامعه اليگارشيست و پدرسالارانه ما احترام به جوانان و سعه صدر نقدپذيری از آنان را آموخت و اينها همه دستاوردهای کمی نيست.
در جريان تبليغات انتخاباتی اخير، کارگردان خيلی مهمی! نامهای نوشته بود و داستانی را تعريف کرده بود از تقسيم بيسکويت پسر کوچکش در گذشته ميان او شخص ثالث ديگری... و در پايان نوشته بود فلان نامزد انتخاباتی را دوست دارد چون (لابد مانند ايشان) از نسل آدمهای آرمانخواه است ولی به فلان کانديدای ديگر رأی میدهد. چون نسل آرمانخواهانه پايان يافته و دوره عملگراييست!
مرا به تجربه بیبديل استاد در استفاده از فرصتها کاری نيست. ولی استدلالشان را و اساساً متر و معيارشان را بر اين تقسيمبندی نفهميدم. تنها دانستم که اين تقسيمبندی نيز سوءتفاهمی است در استفاده از واژهها. فهميدم که از جنس نسل من نيست. نسل من معترض است. نسل من حرف دارد. آمده «تا کابوسهای جمعيتش را به تصوير بکشد، شايد باطلالسحر آن تهمانده بدويتش باشد.»
آقای خاتمی! نسل من صلهای ندارد. ولی اگر میداشت، ختماً لااقل يکی به شما تقديم میکرد. ردايی از آرمانخواهی توأم با تفکر انساندوستانه بدون ريا و فرصتطلبی.
آقای خاتمی! چند روز ديگر میرويد. خسته نباشيد. ولی ما میمانيم.
سلام سينما به خاتمی، ويژهنامه روزنامه بانیفيلم برای هشت سال سينمای ايران (1376-1384)، مرداد 1384
