قماری دیگر

وقتی تنم نمناک شد، حس کردم که او دوباره می‌آید. یادش. با همان موهای لخت و مشکی. و با همان چشمان زیبا.
از خم جاده که گذشتیم، به انتهای کوچه چشم انداختم.
گفتم: سماک! تو به یاد می‌آوری؟
فکر کنم برای دل‌خوش‌کنک من سر تکان داد. او به یاد نمی‌آورد. حتی سحر هم می‌خواست فراموش کنم. شاید هم فراموشم کرده بود.
گفتم: سماک! روی دکمه تلفنم که می‌زنم. لیست آن همه آدم‌های آشنا که می‌آید، وحشت می‌کنم. کهیر می‌زنم.
گفت: کاتب! این دریا با خودش زندگی می‌آورد. تو نگاه نمی‌کنی.
ـ نه! نگاه می‌کردم. نمی‌دیدم.
همیشه از خم جاده که می‌گذشتم. در انتهای کوچه، دختر سوار بر دوچرخه‌ای می‌گذشت. دیگر نمی‌گذرد. شلوار کتان آبی به پا داشت و بند صندل پای چپش از پشت آویزان شده بود. موهایش برای باد. روی شانه‌هایش بازی می‌کرد. و وقتی دوچرخه به چپ می‌پیچید. دریا نمایان می‌شد.
به انتهای کوچه رسیده بودیم. شیرین گفت: جلوتر که بری، ماسه‌ها نمی‌گذارند ماشین دربیاید. جلوتر رفتم، تا سمت چپ را ببینم. شاید حالا از خم کوچه هم گذشته باشد و در طرف چپ، آنجا که درختان صنوبر به هم می‌رسند، ردی ازش باقی مانده باشد. نمانده است.
گفتم: سماک! حتی ردش را هم برده است.
گفت: کاتب! چرا برگشتی؟
گفتم: بعضی‌ها تا نبازند، هیچ‌وقت بازی نمی‌کنند.
ـ ساعت چنده؟
ـ نیم ساعت به سال تحویل.
محمد جواب می‌دهد. صدا از زیر می‌لرزاند: «دیگه دل با کسی نیست... دیگه فریادرسی نیست...»
دل‌نازک است آدمی. دل‌نازک‌ترین بود، کاتب. وقتی که بود. نیستش حالا کاتب. هم‌خانه سنگ و سیمان‌اند وقتی کلمه باشند.
سماک گفت: وقتی آمد و رفت، تلخ‌تر کرد کاتب را.
هنوز کاتب نبود، کاتب. با دریغ زانو به زانو وقتی نشست، کاتب شد.
تلفنش را جواب نمی‌داد. زنگ هم نزده بود.
شیرین گفت: کارهای زنانه!
سحر می‌گفت: ما جنس‌مان را بهتر می‌شناسیم.
کاتب گفت: خدا کنه بلایی سرش نیاد. خیلی حساسه!
ولی این را دوست نداشت. بیچاره کاتب! ما همه در اوییم. می‌کشانیمش، تا آنجا که تاب دارد. کال است. وقتی می‌رسد، می‌کشیمش. کال نبود کاتب. کاتبان شاهدند.
سحر گفت: سرطان سینه گرفته‌ام. مجید هم نمی‌دونه. دوسلدورف که بودم، دکتر گفت: باید عمل کنی! بهش گفتم اون موقع که وقتی و فرصتی، عمل کردبم. اون موقع که فکر می‌کردیم، حق با ماست.
گفتم: سیاهیم و بیهوده!
شیرین گفت: ما چی بگیم؟
تلفن زنگ زد. شماره‌اش نقش بسته بود. دلم می‌خواست دگمه را فشار ندهم و فقط صدایش را از پیام‌گیر بشنوم، نشد! سالم بود.
پیرزنی سوار بر دوچرخه در کوچه رکاب می‌زد. موهایش روش و تُنُک بود و عینک پهنی به چشم داشت. فریب‌مان می‌داد کاتب!
سگی روی ماسه‌ها می‌دوید و کاتب مرگ کاتب دیگری را به یاد می‌آورد که خبرش چون صاعقه بر تنش نشسته بود.
شیرین گفت: کسی هستکه ترا دوست نداشته باشد؟
و کاتب یاد خودش افتاد.
فریب‌مان می‌داد کاتب!
گفتم: سماک! ماهی را که از آب می‌گیری، حال مرا دارد.
گفت: کاتب! صیاد همیشه اسیر صیدش می‌شود.
سال تحویل شده.
مجید گفت: تولد محمده!
گفتم: خط‌ها شلوغه، او پشت خطه.
ولی دو روز بود که خبری نبود. یادش رفته بود. همیشه آخرش همین‌جوری می‌شه. آخرش فراموشیه!
ـ امروز چه روزیه؟
ـ تا قبل از سال تحویل، سی‌ام، فردا هم اول فروردینه!
وقتی نامی نداشته باشی، تاریخ هم فراموشت می‌کنه.
شیرین گفت: عیدت مبارک.
با تلخی جوابش را دادم. دل‌خور بودم. کاتب اما در کوچه بود. کاتب به‌دنبال رد چرخی می‌گشت.
گفتم: تلفنت را مردی جواب می‌دهد.
به شوخی گرفت. به سکوت گذشتم.
ـ تو بغلش که بودی، من دیدم... ماتیک را از بغل لبانش پاک می‌کرد...
ـ تو به اون هم حسودی می‌کنی؟
حسودی نمی‌کرد. چندشش می‌شد. از این ولنگاری. از این جور خوابیدن و یله دادن به یکدیگر.کاتب باز هم دوست داشت بشنود. و او را باز هم با او حرفی بود.
گفت: کاتب!
گفتم: می‌دانم. دلیل و بهانه نمی‌خواهم. سعی می‌کنم همه آنچنان که هستند ببینم.
گفت: مثل اینکه خودت را به خریت زده باشی.
صدای پیام‌گیر گفت: لطفا پیام بگذارید.
صدای خواننده رستوران آن‌قدر بالا بود که زنگ تلفن به حساب نمی‌آمد. پیام گذاشتم.
سال نو مبارک. همین!
کاتب هنوز هم دلش می‌خواستدخترک در خم کوچه با شلوار کتان آبی بر دوچرخه رکاب بزند و موهایش برای باد برقصند.دلش می‌خواستاین چنین بوده باشد.
دلش می‌خواست و همیشه این کار دل است که ادم را به دیوانگی می‌کشاند.

به: کاتب! که اولین کاتب بود و خداوندگار کتابت.
و
به: تو! که روزی سوار دوچرخه رفتی و هرگز نشناختمت.

تحویل سال 1380.