بهمناسبت سالگرد انتشار فيلمنگار و همشهری
در هيچ کاری جدی نيستيم! اصولاً هر چيزی برايمان تفريح شده است. حتی وقتی يکی از ما (احتمالاً با پوزيشن انتلکتوئلی) میخواهد يک مجله بخواند، اول آن را تورق میکند، عکسهايش را نگاه میکند و سپس آن را کنار میگذارد. شايد يکی دو مطلب را...
در شهری که میزیايم، دور تا دورمان پُر است از نشريات متلون و مزين به عکسها و تيترهای جنجالی و عوامانه! انتشار فيلمنگار، پيلبان و چند مطبوعه معدود تخصصی را خجسته میانگاريم. در همه جای دنيا برای تخصصی بودن بايد هزينه پرداخت. کار جدی سخت است. تمرکز میخواهد.
فيلمنگار را دوست داريم، چون نشريهای جدی است، تخصصی است، آموزشی است. آن هم در مقولهای به جديت نگارش يک فيلم سينمايی که الحق در اين يکی ضعيف و بیسواديم.
انتشارش را به فال نيک میگيريم و اميدواريم اگر زمانی از زير چتر حمايتی بنياد فارابی (هيچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگيرد) بيرون آمد و از ساختمانش نيز (که ناگزير مینمايد)، بتواند چون نشريه سلفش –سينمای نو- به حيات فرهنگی ادامه دهد.
يادمان باشد، اينجا که مردم دوست دارند با پيژامه و زيرپيرهنی در حين نوشيدن چای (شبها) به برنامههای گريهدار و شرمآور تلويزيون بخندند، هر کس کار فرهنگی و خلاقه جدی میکند، بايد دستش را بوسيد. دست مريزاد.
ماهنامه فيلمنگار، ارديبهشت 1382، اولين سالگرد انتشار
همشهری نوبت ما برای زندگی است
در شهری که میزيم، در و ديوارش ديگر هيچ نشانی از هويتمان ندارد. اينجا میتواند کابل باشد يا هرات و يا حتی دوشنبه!
تهران خاکستری با هوای دودآلودی که مه لندن را به يادمان میآورد، ولی با اين تفاوت که با اين مه شايد به سرطان ريه دچار شويم! هياهو و جنجال مردمان مکزيکوسيتی با ساختمانها و البسهای که هيچ ربطی به تاريخ و فرهنگ کشورش ندارد! اينجا تهران است! تهران خاکستری!
مطبوعاتمان پر از تيترهای عوامانه و سطحی است و تيراژشان... تيراژشان را نمینويسم!
همشهری سالروز تولدت مبارک! يادمان نمیرود... همشهری! رنگ را به شهر ما آوردی!
روزنامه همشهری، پنجشنبه، 24 آذر 1384، شماره 3875
