روايت اول شخص را نمي خواهند

1- «اينجا کسي از روايت اول شخص مفرد استقبال نمي کند. بايد بروم، برگردم و در بزنم و اگر کسي از درون خانه پرسيد کيست، نگويم «من» تا جواب بشنوم که تا مني در باز نخواهد شد. به گوشه يي مي روم، اما گم نمي شوم. کار مي کنم. مي نويسم. مهم نيست زير آن چه نوشته مي شود. مهم نيست که امضايي باشد. مهم اين است که از هيچ، «چيزي» زاده شود.»اينها را فرهاد توحيدي دوست کاتبم از بقاياي آخرين سلسله جبال باقي اين ساليان طي يادداشتي در مجله فيلم آخر نوشته بود. وصف الحال اين روزها بود که آوردم تا قسمت لذتش را با خود و شما مکرر کنم.

2- خسته روزمرگي هاي کسالت بار شهر خاکستري که صفحات حوادث روزنامه هايش از اخبار کوتاه خلق تجسم و آفرينگي به سرعت فزوني مي گيرد، روزها و ماه ها را دوره مي کنيم. به جان هم افتاده ايم بر سر خرده تفوق هاي مجازي دو سه روزه و حذف و تمسخر افکار و خلاقيت هاي گاه بروز کرده کوچک مان. که اگر ما نمي توانيم چنان باشيم، ديگري اصلاً نباشد.

... و قصاب ها با ساطور مي آيند. درد مشترک نه بيروني است و نه در ارکان حکومتي. خودمانيم که چون پيشينيان مان در سده و دهه هايي نه چندان دور با قداره به نبود ديگري کمر مي بستيم و حالا با ژست ديگري، در قالب روزنامه نگار و هنرمند و منتقد دانشگاهي، قلم و دوربين و کلام را ابزار سلاخي يکديگر کرده ايم. که هيچ «مني» خارج از «ماي» يکسان و يک شکل نباشد. چيزي بيش از ادراک ما نگويد و ننويسد و نسازد. و براي پوشش ناداني مان دلايل عديده با ربط و بي ربط و مطايبه و طعنه و زهر زبان پيشه ساخته ايم. وسعت ديد منافع جمعي تا نوک بيني است. در بروز فردي مان هر «مني» را مي شکنيم تا نتواند و نشود و نباشد. و اينچنين تنها مي شويم. تنهاي تنها. بيگانه. مورسو؛ عصبي، منقبض، آشفته و آخر خسته.

بيشتر انرژي مان صرف دفع هجمه تهديدهاي ديگران مي شود. اينجا براي رسيدن به تعادل بيشتر تدافع لازم است. انرژي مضاعف براي رسيدن به نقطه آغاز، به نقطه صفر. نه پيش رفتن.

دوستي برايم نوشته بود؛ «هرگاه کودکانه دستي را گرفتم، گم شدم... آنقدر که ما را هراس گرفتن دستي است، هراس گم شدن نيست.»

3- نسل هايمان تکرار مکرر يکديگرند. آدم هايي که يکي پشت ديگري مي آيند، اما هيچ کدام پشت ديگري نيستند. عبرت آموز پيشين اصلاً. گيرم هر يک با شيوه و منش تازه تر. اما همانند. با همان اشتباه ها. بي حوصله تر شايد.

فکر مي کنيم با همان مشي مريد و مرادي، انتقال تجربه سينه به سينه و شفاهي مي شود و غافليم از امروز که نتيجه آن استنتاج است. براي انتقال تجربه روش و دوره است که بايد تحليل و پردازش شود، به روز شود و تکامل يابد.

نه تقليد و نگاهداري شيوه مرسوم بدون اصلاح و کارآمدي.

فرهنگ آموزشي مان همان مرشد و نديم است. نوچه هاي فرهنگي، نوچه هاي سياسي، نوچه هاي اقتصادي و... اوستاي سخت گير بازاري و شاگرد فحش خور زير دستش، راننده ماشين سنگين و کمک شوفر کتک خورش، پدر مقتدر دانا و فرزند نورس جاهلش و همان الگوهاي هزار بار تکراري.

در ادبيات داستاني و شعر و سينما و تئاتر و موسيقي هم همان. گيرم اينجا واژه ها و رفتارها توفير کند، اما کنش نه.

شاگرد و وردست و نوچه با نام هاي کارآموز و کارمند و جانشين تزريق مي شوند به کسوت هنرمند و روشنفکر و مدير.

آن سو دولت در سايه و عقلاي پرده نشين تماشاچيان و خوانندگان و ارباب رجوع و مردم مي مانند با انبوهي استعداد درجه چندم که برشان تحميل مي شود.

ناب و بکر که باشد و حتي ساعي و کوشا، اگر حلقه نشين و ثناگو و مريد نباشد و دستياري نکند، دستگيري نخواهد شد.

ناخواسته يا به اشارتي آماج الفاظ بهتان خواهد بود و متهم به تقليد و وابستگي به جريان و دسته يي، به دولتيان، خارجه يا عوام گرايي حتي. متهم به سري کاري، جاه طلبي، پرروي و گويي و...

بازي را بر هم خواهند زد که همه آنچه آنان خواسته اند و جاي خود مي دانند ديگري آمده و خواسته خارج از مناسبات و محاسبات درويشي و سلسله مراتبي نانوشته و جعلي.

دسيسه پنهان جمعي است عليه فرد. سندي نانوشته و ناخوانده اما اجرايي و مستحکم و لاجرم. خاستگاهش حل غلظت فردي است به رتق جمعي. اگر حل يا رقيق نشوند، کمر به نابودي ملت مي بندند به کنار و کنجي. به همان اتهامي که خود رو بدان سو دارند.

و اين سرنوشت هر فرد و مردمي است در طول و عرض تاريخي جغرافياي اين خطه که جامعه بيمارش از او ريا مي خواهد و اوفتادگي و الاحقر بودن.

اعتماد، ۹ آذر ۸۷