دوباره بزن سنتوری
1- تمام هفته تلفن و پيامک و نامه الکترونيکي داشتم. از بازخوردهاي نگارش اين ستون هفتگي. از توجه و مهرباني همه سپاسگزارم. در هفته اول از شاهرخ سخايي گفتم که منجر به همت کانون کارگردانان و خانه سينما شد در انديشه برگزاري بزرگداشتي برايش. از عليرضا رئيسيان ممنونم. باز هفته گذشته جنجال بازخورد نوشتن از قهرمانان تحميلي و برداشت هاي لمپنيستي بود. توکا نيستاني عزيز، من و تو هم رزم يک جبهه ايم رفيق. گيرم با دو انشاي متفاوت. مطمئن باش.
2- ديروز در تهران انتخابات دور دوم مجلس شوراي اسلامي برگزار شد. احتمالاً تيتر روزنامه هاي هر کدام از دو طيف سياسي ايران (اصولگرا و اصلاح طلب) امروز اين خواهد بود که «ما برديم،» انصافاً بايد اذعان داشت که هميشه شوراي تيتر روزنامه کيهان بهترين تيترها را مي زند. سينما آزادي شروع خوبي داشته است. اين براي اقتصاد سينماي ايران غنيمتي است و اينکه بعد از يک دهه بالاخره راه اندازي شد. دم آقاي شهردار گرم، بالاخره يک نفر در اين شهر به وعده اش سر وقت عمل کرد. اما از نظر معماري، سينما آزادي يک فرصت سوخته محسوب مي شود. بحث بيشتر را به کارشناسان و اهلش وامي گذارم اما شما را به عدم وجود پارکينگ قبل از راه اندازي، کمبود سرويس هاي لازم براي پنج سالن نمايش و ازدحام تماشاگران براي پلکان ورودي و خروجي سالن ارجاع مي دهم. در ضمن اگر براي رزرو تماشاي فيلم خواستيد به سينما تلفن کنيد، مزاحم مرکز راهنماي تلفن شهري نشويد. شماره تلفن اين سينما هنوز به «118» اعلام نشده است. استوانه نمايشي کشور نيز بالاخره بازسازي و مجدداً راه اندازي شد. اتاق هاي فرمان و صندلي هاي تئاتر شهر وضعيت مناسب تري پيدا کرده است، اما سليقه به کار رفته در طراحي داخلي، ديواره ها و کف سازي سالن انتظار و زيرزمين از عجايب است. با ورود به جدي ترين و مهم ترين مکان نمايشي کشور اولين چيزي که به ذهن متبادر مي شود، رستوراني سنتي يا سالن پذيرايي مراسم عقد و عزا خواهد بود. ميدان نقش جهان و مسجد شيخ لطف الله پيشکش طراحان نوآمده مان. کمي سليقه داشته باشيد. فقط، سعدي به روايت عباس کيارستمي روانه بازار شد. مصحح يا مولف کتاب در جمع ادبا و فضلا فرموده اند که اين کتاب براي افراد بي سوادي گردآوري و تقطيع شده که حوصله خواندن کليات سعدي را ندارند. پيشنهاد مي کنم اگر خود را در طبقه بندي اين توصيف نمي دانيد، کتاب مزبور را به توصيه گردآورنده اش در کتابخانه تان دم دست نگذاريد. راديو جوان بعد از تبليغات مبسوط عامل اصلي پخش سنتوري را معرفي کرد. حجت ف. مغازه دار خرده پايي در فرحزاد مقصر اصلي معرفي شد. اعدام سرجوخه براي اعاده حيثيت از لشکر، او طي مصاحبه راديويي اساساً اين ماجرا را تکذيب و خود را از هواداران فيلم هاي مهرجويي معرفي کرد.اما اين هفته در مورد هيچ کدام از اينها نمي خواهم حرف بزنم.
3- سينماي نوين و انديشمند ايران به جز در چند مورد استثنا مثل خشت و آينه از سال 48 با فيلم گاو به طور جدي به جريان مبدل شد. اين درخشش در پايان دهه 60 با فيلم هاي هامون، ناخدا خورشيد، خانه دوست کجاست و مسافران همچنان ادامه داشت. اما ستاره اقبال نسل اول فيلمسازي ايران در دهه هفتاد رو به افول نهاد. پس از سال 70 اما هيچ کارگردان نسل اولي فيلم بزرگي نساخت. (مشخصاً در مورد جريان اصلي سينماي ايران بحث مي کنم نه پديده هايي که مناسبت هاي بيروني سبب کشف صادراتي شان شد.) داريوش مهرجويي تنها فيلمسازي از آن نسل بود که بلافاصله چون گذشته رو به تجربه هاي جديد آورد و از تکرار خودش پرهيز کرد. چرخش فيلمسازي اين فيلمساز فرهيخته و باهوش به سمت فيلم هايي نظير سارا، بانو، پري و ليلا حاصل چنين تجربه هايي در دهه 70 است که تا درخت گلابي و دختردايي گمشده ادامه پيدا کرد. مهرجويي همچنان در اوج بود و مردم و دوستدارانش از اين رويکرد جديد خشنود بودند. پس از آن فيلمساز در پايان دهه 70 و آغاز دهه بعد به سراغ مضامين و فرم هاي نو رفت؛ ميکس، بماني، مهمان مامان و سنتوري هرچند ممکن است چندان طرفداران جدي سينماي مهرجويي را راضي نکرده باشد (چرا که آشکارا فيلمساز خسته تر و کم حوصله تر از گذشته مي نمايد)، اما حکايت از حضور فيلمسازي زنده و هوشمند را در پس خود دارد. سناريوي مهمان مامان را به ياد بياوريد. هر فيلمساز ايراني جز مهرجويي از آن سناريو در بهترين شرايط يک فيلم متوسط مي تواند بسازد. از موفقيت فيلم حرف نمي زنم اما شما را به اقبال گسترده مردمي در اکران و جشنواره از فيلم ارجاع مي دهم. مهرجويي فرزند زمان خويش است. او حتي در اين سن و سال مي تواند فيلمي بسازد که متولدين دهه 60 که آثار او را کمتر به ياد دارند، سي دي قاچاق فيلمش را در اکران پياده رويي و در خانه به تماشا بنشينند و ابراز احساسات کنند. ترانه هاي فيلمش را در تاکسي ها و اتومبيل هاي شخصي شان بارها و بارها گوش دهند و زمزمه کنند. سنتوري شايد جزء فيلم هاي جدي و شاخص مهرجويي نباشد (که اين يکي سليقه يي است و محل مناقشه) اما او همچنان مي تواند با جامعه اش حرکت کند و دمل هاي چرکين آن را جراحي کند. فيلم تلخ است و البته با سوءتفاهم هايي نيز مواجه شد که شايد اکرانش در اين شرايط به سود هيچ کس نبود، اما سازنده و مولفش هنوز هم جدي و سرپا حضور دارد. دائم از سنتوري گفتن، ماندن در گذشته است. براي فيلمساز پويايي چون مهرجويي، حرکت لازم است. اين را براي تنها کارگرداني مي نويسم که يک دهه پيش در تنها فيلمي که جز در سمت کارگردان حضور داشته ام، فيلمي از او بوده و به آن افتخار مي کنم.مي دانم که هميشه و هنوز مي تواند خوب فيلم بسازد و نوازنده سنتور کم نظيري نيز هست. شايد در کنار علقه هاي بي شمار مشترک مان يکي هم فيلم کازابلانکا باشد و جمله معروف فيلم. داريوش مهرجويي از اول در اين سينما حرف اول را زده، باز هم مي زند. دوباره بزن سنتوري، براي ما.
اعتماد - 7 اردیبهشت 87
