جامعه سالم و دشمنانش
1- نازک آراي تن ساق گلي / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / اي دريغا به برم مي شکند / نيما
2- من و تو مفرد مانديم؛ تنها. تمام اين سال ها ما را به هم نرساند. هيچ انگيزه بزرگي حتي، من و تو را ما نکرد. من و تو پول خردهاي به جا مانده در جوف توريستي بوديم که به اولين فروشگاه عرضه مان کردند تا از شر سنگيني مان خلاص شوند. اما خودمان، خودمان را جدي گرفتيم چرا که جنس مان نه از کاغذ بل از فلزي بود که اينجا در پرداختش بيش از بهايش خرج مي شود... و تنها صفرها بودند که مي توانستند بهايمان دهند و ما به انکار مانديم تا چون عهد دقيانوس، خريدار حالي نيابيم.
قصه من و تو، قصه درازي است هم سنگر. رفيق.
3- مهرداد فخيمي (خدايش بيامرزد) نقل مي کرد که در کودکي مادربزرگي داشته که هر گاه عصباني او را مورد عتاب و شماتت قرار مي داد و نفرين مي کرد، مي گفت؛ «الهي مادر، روزي برسه که هر چه مي گي، هيچ کس زبونتو نفهمه،» مهرداد معتقد بود که اسير نفرين مادربزرگش شده است، کلافه بود که هر چه مي گويد يا درست فهميده نمي شود يا توسط ديگري سوءتعبير و برداشت مي شود. حالا حکايت ما نيز امروز اسير آمدن در نفرين پيرزن مرحوم باشد، شايد. حتي براي دوستان به ظاهر نزديک مان.
4- رفقا، ملت ما در طول تاريخ و ساليان گرفتار آمده، در منگنه دو سوي افراط و تفريط است. يک فشار دو سويه از دو سر راديکاليسم و جهل و روشنفکران و منقدين ما که مي بايست کاتاليزوري مي شدند يا ترجماني براي برقراري ديالوگ و ارتباطي براي برقراري نسبت ها يا به سر افراط و راديکاليسم غلتيدند و يا بي عمل و منفعل گوشه ميدان نشستند و گاه در تاريکي تيري شليک کردند که آري ما هم هستيم و نقد مي کنيم... شديم ملت سياه و سفيد و چريک بازي و انشعاب ها و قهرماني هاي فردي. پايمان به جاي سرمان روي هوا شد با ايده هاي کلي ذهني و وضعيت خيالي که خارج از واقعيت بيروني براي خودمان ساختيم. غافل از آنکه بازگشت به عصر قهرماني قبيله گرايي نتيجه يي جز سرکوب خرد و پايمال شدن حقيقت و تخريب خشن و شديد هر آنچه انساني است، ندارد. آري، هر مساله يي راه حل خودش را دارد، رفقا، اگر در يک ضيافت خودماني و ميهماني خانوادگي و يا عروسي خويشان که حتي 100 نفر ميهمان آنچناني هم مي آيد، چگونه به ميز شام حمله مي شود، يک معضل فرهنگي است که ما اگر مي دانستيم يا مي توانستيم، حلش نکرده ايم. ما مقصريم اگر آنها نمي دانند يا عملشان از نظرمان توجيه ناپذير است...
5- اين هفته سالگرد نبردي است که همسايه بهمان تحميل کرد؛ نبردي که در پايان بعد از سده ها، قسمتي از ما جدا نشد و همه اينها به همت مردان عملي بود که سينه خيز از ما و اين ملت و فرهنگ و روح خاکش به دفاع برخاستند. اگر طي اين ساليان ذره يي به جلو رفتيم يا گاهي مانديم و حقير و کوچک نشديم، ثمره همان مردان عملي بوده که در طول و عرض اين جغرافيا و تاريخ پرفراز و نشيب که به ميدان جنگ مي ماند، گاه ايستاده و گاه خوابيده و سينه خيز اما پيش رفتند و عمل کردند. نه نشسته به کنار گود و برج عاج با پز اپوزيسيون و کسوت منتقد و غرولند و نق زنان و سر آخر بي عمل.
6- و پايان سخن جلال است که «اين روزها قلم براي ما شده سلاح، و با تفنگ اگر بازي کني، بچه هم سايه که به تير اتفاقيش مجروح نشود، کبوترهاي هم سايه که پر خواهند کشيد و بريده باد اين دست اگر نداند اين سلاح را کجا به کار بايد برد.»
اعتماد، ۶ مهر ۸۷
