محرمانه لس آنجلس

نامه دوم

1- نوشته بودي خوشحالي که سر و شکل ستون هفتگي رو تغيير دادم. از اينکه به قول تو اون نثر فاخر عجيب غريب رو شکوندم و از اون نگاه تند و تيز به مسائل فرهنگي- اجتماعي هفته دست برداشتم. نوشته بودي نسل نو حوصله خوندن تحليل نداره و من آخرين بازمانده نسل يوزپلنگان رو به انقراضم که گاهي يک گوشه يي واسه دل خودم کمونچه مي زنم. نوشته بودي زندگي در اينجا يعني اينکه وسط وسط پشت بوم وايستي و اگر دونستي يا اگر هم اتفاقي فهميدي، کمتر اظهارنظر کني.تو روزنامه يا اينترنت خونده بودي که طرح جامع اقتصادي رئيس جمهور که از اين هفته قراره اجرا بشه يعني حذف همه يارانه ها از همه چيز، کم کم. همين قدر تو روزنامه ها خونده بودي. نوشته بودي از اقتصاد سر در نمياري، اما اين طرح اگر تو درازمدت هم به نفع همه باشه، تو کوتاه مدت نگران مني که اينجام. عکس يه آقاي عصباني رو تو روزنامه ديده بودي که مي گفتي اگه همکار شماست، چرا اينقدر به همه تون فحش و فضاحت مي ده؟، نوشته بودي دولتيه، کارگردان سينماست و تو از حرفاش فهميده بودي که خيلي هم سينمارو دوست نداره. مصاحبه صاحب منصب فرهنگ و هنر مملکت رو خونده بودي که گفته بود اگه به سليقه ايده آل اون باشه بايد در سينما و هنر بسته بشه... و از من پرسيده بودي پس چرا...؟ براي اولين بار ديدم به قول تو از A.L از پشت C.P خونگي ات تو فضاي مجازي برام نوشتي که من حق داشتم، سگي که پارس مي کنه، نمي گيره، فهميدي که دبليو بوش فقط خط و نشون مي کشه و حمله به اينجا تو مجال و برنامه اش نيست. اينو بعد دو سال که از خونسردي من حرص خوردي از نوع حرف زدن مجري هاي تلويزيون هاي اونجا فهميدي. نوشتي؛ اين جور نوشتنم رو دوست داري اما لطفاً نامه هاي شخصي مونو، به قول من؛ تو جرايد به زيور طبع نرسونم، تهش هم نوشته بودي؛ «Take care»

2- نوشتم از هيچي دست برنداشتم و هنوز همون آدم هميشگي ام. گاهي تنظيم آهنگ و نوع سازمو عوض مي کنم اما نغمه همونه که ازش درميومد. تا آخرين سيم اين ساز؛ گاهي اين جوري، گاهي اون جوري. نوشتم وقتي اون جوري مي نويسم يا فيلم مي سازم؛ دقيق و پرجزئيات، دوستي نوشته بود؛ «پرتکلف» و يکي هم با طعنه گفت؛ «روشنفکرانه»، يه فرمه و اين يه فرم ديگه. فقط هيچ وقت نفهميدم چرا بعضي صفت ها که به نظر خوب مي رسه، اينجا به جاي فحش به کار ميره، ولي مي دونم هفت دهه ادبيات حزب توده، واژه ها و رفتار ما رو آنچنان آلوده و از معنا تهي کرده که از نويسنده و هنرمند و سياسي تا ايدئولوژيک افراطي به خودشون حق ميدن براي اثبات ادعاشون به هر نواي ناآشنايي برچسب بزنن. چند وقت پيش به دوست و منتقد پيشکسوتي که برام نوشته بود برخوردم، فغان که؛ «تو که مي توني... هيچ وقت و با نثر بچه وبلاگي ها ننويس،» برات نوشتم که اينجا هيچ وقت دقيقاً منظور منتقدها رو نمي فهمم.اما راجع به چيزهايي که ديده و خونده بودي؛ نوشتم؛ نوشته بودم که اينجا هيچ وقت، هيچ کس کارشو دوست نداره. انگار بودنش در حرفه اش به اين دليله که به ما و دقيقاً به ما لطف کنه. انگار به زور آوردنش سرکارش. براي همين متخصص نمي شن. براي همين به رغم ادعاشون اول از همه به حرف و حرفه شون تعهد ندارن چه برسه به ديگر چيزها. براي همين کوچک ترين حس همکاري رو نمي شناسن. آدم هاي بي رويا که بيشتر کارمنداي اداره ان تا هر چيز ديگري که عناوينشو يدک مي کشن تا از پلکان نردبام ديگري بالا برن. برات نوشتم تاکسي و اتوبوس و تلويزيون هاي لس آنجلسي جاي تحليل سياسي کلفت ها و سربازهاست. يادمه اين يکي خيلي بهت برخورده بود. اما نمي تونم اين واقعيت رو پنهان کنم که خوشحالم از اينکه ديدم يه بار هم که شده به اشتباهت اعتراف کردي، حتي توي فضاي مجازي، از اينکه دلت برام تنگ شده و نگرانمي، دلم غنج رفت، اما وقتي شبا جامونو رو نفت ميندازيم، خيلي نگران من نباش. حتي اگه اقتصاد يک علم باشه. نوشتم اگه نگران نقل نامه هاي خصوصي شه و هنوز مثل قديم مي خواد نشون بده کلي عاشق داره که فقط بهش مي نويسن و اون جواب نمي ده، واقعاً برام ننويسه. چون من هنوز به قول تو با جهان Hitech همراه نشدم و واسه اينکه از اين سر دنيا نوشتشو تو فضاي مجازي لمس کنم و بتونم جوابشو بدم، مجبورم چاپش کنم. آخرش هم براش نوشتم؛ بعضي ها هستن، بعضي ها اداشو درمي آرن.

اعتماد، 5 مرداد 87