اندر احوالات عود و تنبک
1- عمر دولت نهم آخر شد. با همه آنچه براي گفتن باقي مانده و گفته مي شود و گفته خواهد شد لابد. اما کارنامه فرهنگ و هنر اين چهار ساله حکايت باقي است. کارنامه يي که ظاهراً مطلوب هيچ گروه و جريان و مرجعي واقع نشد. نه رئيس دولت نهم که آشکارا مقوله فرهنگ را مغفول دولت خود خواند و نه هنرمندان که نارضايتي خود را به کرات و هر بهانه يي جاي جاي ابراز کردند و نه مردم و مراجع مذهبي و نهادهاي مدني. حتي نزديکان رئيس جمهور نيز بارها و بارها از سياست هاي يک بام و دو هواي اين مديريت به انتقاد و تبري لب گشودند. هر چه بود کارنامه فرهنگي دولت پيشين کارنامه قابل دفاعي در هيچ عرصه يي براي هيچ کس نبود جز خود متصديان امرش و مشاوران شان که گاه گاه منتقدان را در هر مقام و موقعيتي مورد عتاب و خطاب قرار دادند.
2- اما حکايت مديريت فرهنگي اين ساليان حکايت ديربازي دارد. در کمتر از يک سده يي که از عمر وزارتخانه يي براي امرش در کابينه ها مي گذرد، چه وقتي فرهنگ و معارف خوانده شد و چه بعدتر که فرهنگ و هنر و پس تر فرهنگ و ارشاد، از موارد استثنا که فرهنگ دوست بودند بيشتر و قليلي فرهنگي، هيچ وزير و مدير متخصص اش بر آن مسند ننشست. گويي قاعده بر آن شد تا با اين مقوله هر برخوردي رود جز آنچه هست و بايد باشد. مسندنشينان اين عرصه يا مهندس و امير و سردار و نظامي بودند يا سياسي و پزشک و بيطار.
ظرايفي که هنري مردي مي توانست ظرفيت هاي عرصه اش را افزايش دهد بيشتر کنترل و هدايت شد تا قبض و بسط يابد. و اين نگرش کلان و يکسويه از وزارتخانه و معاونت هاي تابعه اش تا بخش هاي فرهنگي و مديريت مياني در شهرداري و رسانه ملي و مراکز فرهنگي گسترش يافت. اگر کسي و مديري برحسب قابليت و مقبوليت فردي و تخصص ويژه و نگاه استراتژيک اش روحي بر اين کالبد دميد، محبوب شد و ماند و همواره يادآوري گشت و حمايت. اما استثنا ماند و قاعده همان. عمده مديريت فرهنگ و هنر دولت هاي مکرر اين سده، هنرمندان و فرهيختگانش را يا کارمند ديد يا اضافه و غيرخودي و مخالف خوان يا بيمار و مريض تحت درمان. و عرصه را ويرانه و ناپاکي که بايد آن را مراقبت، مديريت يا کالبدشکافي و جراحي کنند يا از آن ابزاري بسازند براي ابراز قدرت و اعمال سلايق سياسي و جناحي و سفارشي.
چنين است که زير نگاه سياست زده و امنيتي اين سده، کارکرد فرهنگ و هنر از ميان مي رود، مغفول و ناقص مي ماند و مصادره به مطلوب مي شود. مطلوبي که سر آخر همه مغبون آن خواهند شد. ما و همه آنهايي که نمي دانند وضعيت به اينجا رسيده حاصل کدام تصميم اشتباه استراتژيک گذشته و حال است.
3- و پايان سخن را مولانا عبيد زاکاني در رساله دلگشا آورده است که؛ «خليفه هشام بن عبدالملک را عودزن مستي آوردند. فرمود تنبک بر سرش بشکنيد و به جرم خوردن نبيذ، حد جاري کنيد. پيرمرد زار همي گريست. پرسيدند؛ ز چه روي مي گريي؟ هنوز که حد جاري نشده، گفت؛ از شلاق نمي ترسم. از آن که عود را تنبک مي خواند، گريه مي کنم.
اعتماد، ۳ مرداد ۸۸
