ستاره نه، ماه بود

1- مجال بي رحمانه اندک بود / و واقعه سخت نامنتظر / از بهار حظ تماشايي نچشيديم / که قفس باغ را پژمرده مي کند.

2- اولين شنبه بعد از تعطيلات فروردين براي افتتاح همين ستون نوشتم؛ «امسال سال رفتن بود.» و گفتم که چرا فعل ماضي را براي يک جمله مضارع به کار بردم. اما دوباره يادداشتي براي شکيبايي. شش ماه پيش به بهانه هفت بازيگر برتر سينماي ايران به روايت هفت کارگردان خواستند شکيبايي را بنويسم و نوشتم؛ نوشتم از «اهميت شکيبايي بودن». خسرو نيازي به تعريف و مصداق ندارد. دوست داشتني ترين بازيگر سينماي پس از انقلاب بود و اگر از يک استثنا بگذريم، همه دوران. هم بازيگر بود و هم ستاره. اگر تعداد ستاره هاي سينماي ايران چندين است، خسرو يکي بود. ستاره يي که بدرخشيد و...

3- خسرو شکيبايي از آن دست آدم هايي بود که ذاتاً آرتيست به دنيا مي آيند. آرتيستيک زندگي مي کرد چه پشت دوربين و چه جلوي آن. نمي خواست هنرمند شود يا ادايش را در بياورد. خودش بود. هنرمند بود. با تمام ذرات و سلول هاي بدنش. بديل فني زاده ، از او هم محبوب تر. رفتنشان هم مانند هم پيش از آنکه فکر کنيم، اتفاق افتاد.

4- چند دهه بايد بگذرد تا سينماي ايران خسرو ديگري پيدا کند. صداي خوب، فيزيک خوب (به خصوص در روزهاي اوجش)، باسواد و پرانگيزه. حتي وقتي بيمار، به محض اينکه جلوي دوربين مي رفت به قول مهرداد فخيمي زنده مي شد. يکي ديگر که پشت دوربين نمي شناختي اش. با خسرو دو تجربه کوتاه داشتم که اگر مي بود با اين آخري (بارانداز) مي شد سه. هفته گذشته براي ايفاي نقش يک مربي کشتي که دوره اش گذشته و راوي فيلم است به توافق رسيديم. سناريو را بدون خواندن پذيرفته بود. «چه کسي امير را کشت؟» را کنار «هامون» جزء فيلم هاي محبوب ساليان فعاليت هنري اش مي خواند. با کمي تعارف و غلو بيشتر البته. که جزء ذات وجودي خسرو بود. با آن واژگان منحصر به فردش. خيلي ها گفتند که او پس از« هامون» دائماً خودش را تکرار مي کند، اما لااقل من به گواه همکاري مشترکمان شاهدم که خسرو نقشي کاملاً متضاد با «هامون» را بازي کرد و کاملاً متفاوت. اگر در «هامون» يک روشنفکر طبقه متوسط مستاصل را به تصوير کشيده بود، در «چه کسي امير را کشت؟» پس از سال ها او يک لمپن بازاري عاشق را به بهترين شکل ايفا کرد. شايد او تنها بازيگري در سينماي ايران باشد که با سه روز فيلمبرداري و دوازده دقيقه حضور در فيلمي کانديداي بهترين بازيگر نقش اول مرد جشن سينماي ايران و چندين جشنواره ديگر شد و الحق که همه جوايز حقش بود. وقتي براي اولين بار به پيشنهاد محمدرضا شريفي نيا براي ايفاي نقش اکبر آمد، فکر کردم آنقدر مريض است که شايد نتواند. اما آقاي فخيمي گفت که شک نکنم و نکردم و وقتي جلوي دوربين رفت... او در ايران تنها بازيگري بود که نقش را بيش از تصور کارگردان مولف ايفا مي کرد و قادر بود تو را پشت دوربين شگفت زده کند. لااقل تنها بازيگري بود که من مي شناختم. سال گذشته وقتي آنونس جشنواره بيست و ششم فيلم فجر را مي ساختم، نمي دانم چرا مي خواستم يک يادگاري از خسرو به جا بماند. طرح آنونس مرور تاريخ سينماي ايران بود و در پايان اعلان آغاز جشنواره. ديدم صداي خسرو به تنهايي حيف است، حضورش را هم ثبت کردم. چه کسي معتبرتر از او مي توانست تحويل سال سينماي ايران را اعلام کند؟ دستيارم گفت خيلي مريض است. فکر کرديم شايد نيايد، اما آمد. اين بار همه گروه مطمئن بود که نمي تواند، اما من مي دانستم که مي تواند. بهتر از همه. آمد، ايستاد و گفت. گويي با کمک چتري که به بهترين وجه از آن کمک گرفت. خسته و مريض حتي. اما خسرو شکيبايي بود. تمام قد.

5- راستي عمو خسرو، هيچ وقت فرصت نشد به خاطر ترانه «آفتابي» که به فيلم «جايي ديگر» (اولين فيلم سينمايي ام) هديه کرده بودي و برزو ارجمند آن را خواند، درست و حسابي تشکر کنم. و به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم فرصت نشد...

اعتماد، 29 تیر 87