خود مرده است يا ما کشته ايم؟
1- اين روزهاي ابري تيتر مطالب و مصاحبه ها هم خاکستري شده است. خاکستري تيره. چپ و راست و دوست و دشمن هم ندارد. همه در يک اجماع شوم به حال بد بيشتر مي انديشند و غرولند. «سينما مرده است» تيتر نه يک مصاحبه دوست کارگرداني است که در همين جريده به اظهار مي پردازد بلکه تئوري و استراتژي است که خيلي ها در طرفين ماجرا پچ پچ کنان و درگوشي دنبال مي کنند. از مدير و مشاور و فيلمساز تا منتقد و به ظاهر دلسوز. اين طرفي و آن طرفي هم ندارد. به اجتهاد و روشنفکري که برسند سينماي ايران را دوست ندارند. اين يک پز است يا سليقه در نتيجه فرقي نمي کند. گرچه به هاليوود بد و بيراه بگويند يا ستايش اش کنند اما در دل شيفته آنند و باقي ماجراست. عيبي هم ندارد اما در مقام مقايسه به دنبال چه هستيم؟ راهکار؟ هيچ کس نمي گويد که آخر همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد، مگر شما اسپيلبرگ هستيد يا فلان مدير و مجري و صنعتگر و پزشک و تاجر و مهندس و وزير و نماينده و روزنامه نگار حتي کوچک ترين شباهتي به همتايان خود در جهان دارند که... ناصرالدين شاه فيلم کمال الملک زنده ياد حاتمي رو به صدر اعظمش مي گويد؛ مگر شما بيسمارک هستيد که از کمال الملک توقع آنچناني داريد؟ (نقل به مضمون)
2- مگر هنر و رسانه و ابزار مي ميرد که «سينما مرده است»؟ آدم هاي اين حرفه هستند که مي ميرند، اگر فرض صورت مساله پابرجا باشد.همه ما از مدير و فيلمساز و دست اندرکار و سياستگذار بايد از خود بپرسيم چه بلايي به سرش آورده ايم که مديران فرهنگي اداره کننده اش حالا کمتر رغبتي براي مديريت و ساماندهي از خود نشان مي دهند. سينماگرانش به انکار نشسته اند و رخت چرک مان بر بند رسانه ها پهن شده است.حالا رسيدن به همان سينماي هدايتي- نظارتي دهه 60 هم برايمان آرزوست. قرار بود جلو برويم و... حالا مضمحل و بي اعتماد به نفس به سوگ گذشته نشسته ايم. لااقل آن سينماي گلخانه يي مخاطب داشت و تنوع مضامين. اگر درجه بندي اش اواخر به نظارت سليقه يي مبدل شده بود، اما کساني را از درجه «ج» و «د» به شرمساري مي کشاند. نمي خواهم با نوستالژي دهه اوج سينماي ملي (اگر همسوي سليقه تان هم نباشد) که هم ديد و نگاه استراتژيک و هم حميت ملي را توأمان داشت و در زماني که موشک و بمب برمان مي ريخت بارهاي کشتي ها و هواپيماها، دارو و غذا و نگاتيو مي آوردند به تخطئه اکنون بنشينم. حالا ساکنين به مجاورت نشسته مجلس و مقيمان گذراي خانه قوام السلطنه را سياستي دگر آمده است، شايد.
3- اما عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد؟در نتيجه عدم توالي سياست هاي متمرکز و يکسان، نسل دوم فيلمسازان ايران که تا پايان دهه 60 مانند کودکان تازه پا گرفته با تمام امکانات ملي کشور حمايت مي شد و سرپا آمد، تا پايان دهه 70 نيز دوام آورد. در دهه 80 از قافله جا ماند. در اين دهه هيچ فيلمساز نسل دومي هيچ فيلم مهم و جريان سازي نساخت.تهيه کنندگاني که در اتاق هاي مصنوعي و حفاظت شده از دل همين کارگردانان زاده شدند يا در بهترين حالت برنامه ريزان و مديران توليد دوران شاخص تئوري مولف بودند يا سياستگذاران دولتي سياست هاي کنوني حالا به سهم خواهي به هزاران تکه بدل شده اند. آنان امروز از عدم تنوع مضامين و ريسک پذيري سرمايه گذاري و هدايت سينماي ايراني سخن مي گويند که خود زماني مولود برداشته شدن سد حمايت هاي بي دريغ و کلان کشور و ماحصل رشد مالي و فرهنگي در کنار همان فيلمسازان هستند.در مديريت دولتي نيز بنياد سينمايي فارابي به عنوان نهادي که خارج از بدنه دولت طراحي و بنا گرديد تا کمک حال و حامي عام سينماي ملي باشد، آنقدر عريض و طويل شد و ساختار ساده اش را به سليقه و تمايلات شخصي مديرانش به پيچيدگي رساندند که امروز در ماهيتي معکوس، قسمت عمده يي از بودجه تخصيص يافته بخش فرهنگي و سينمايي کشور را بي دليل و خارج از حوزه وظايفش مي بلعد.چنين شد که در مروري گذرا بر آنچه برمان رفت و حتماً نيازمند تحليل مفصل کارشناسي است، امروز يا مرثيه خوان گذشته ايم يا در کلي گويي رهايي بخش همه هنر - صنعت - رسانه را به گورستان رهسپار مي کنيم تا خود را از زير بار گناه لااقل سکوت گذشته مان به رهايي درآوريم.واقعيت آن است که در اين تعبير تشييع، همه ما متهميم. دستان آلوده مان را حتي اگر پنهان کنيم، گواهي خواهند داد.
اعتماد، ۲۵ آبان ۸۷
