قبيله يعني يک نفر

1- « دوست داشتن کلمه است و کلمه سمي است که شيطان بر انگورهاي باغ بهشت حيات پاشانده است تا مسموم مان کند. تا آلوده مان کند. آنقدر آلوده که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شويم و شده ايم. و حالا بي هيچ اميدي به تداوم، دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها هر شب بايد به ما و ديگران تذکر دهند. و تذکر يعني يادآوري. و يادآوري يعني تکرار. و در کتاب مقدس براي انسان چه گناهي را سراغ داري که بزرگ تر از تکرار تجربه هايش باشد؟»

2- از يک جشن و جشنواره تا انتخاب و داوري و سمينار و هم انديشي تا تشکيل و تشکل يک صنف و سنديکا و اجماع احزاب سياسي اصلاح طلب و اصولگرا، آنقدر از هم دور شده ايم و خر خود را مي رانيم که نمي شود. نمي شود کنار هم بنشينيم و گفت وگو کنيم. حرف مي زنيم اما نتيجه نه. نتايج را پيش از مصاحبت در ذهن مان ترسيم کرده ايم. تاريخ معاصر احزاب را در ايران و انشعاب هايش را مرور کنيد، به عملکرد ورزشي تيم هاي گروهي مان نظري بيندازيد، به اجماع هر کدام از دو طيف سياسي کشور که به صد دسته چند نفره تبديل شده اند، به دفاتر ازدواج و طلاق و آمارهاي مربوطه نگاهي کنيد. به عشق هاي موسمي نسل هاي کهنه و نو“

به همين تاريخ نه چندان طولاني تشکيل و انشعاب هاي اتحاديه تهيه کنندگان سينماي ايران دقت کنيد. حدود 50 فيلم در سال توليد مي شود و حالا چندين صنف با پيشوندهاي اتحاديه و کانون و مجمع و انجمن و “ از درون هم منشعب شده اند. يک جاي کار ايراد دارد. حتماً.

3- همه چيز را به گردن سيستم مي اندازيم. دايم کلي گويي. اما اشکالات مان بيشتر فردي است. ماييم که سيستم را نيز به اين روز دچار مي کنيم. عقلايمان، نخبگان مان کم اثرند. آنها نيز نتوانسته اند. شايد به همين روي روشنفکري معاصر برد چنداني نداشته و معضل فرهنگي مان کم نشده است. در چند سده گذشته جز يک مورد استثناي اخير که سر مرزهايمان بازگشتيم، همواره در هر نبردي قسمتي از خاک مان را به بيگانه واگذارده ايم. از مشروطه به اين سوي جز يک مورد که رهبري متفق و متمرکز و کاريزماتيک داشت، تمامي اعتراضات سياسي و اجتماعي، نهضت ها و جنبش ها و حتي رفرم هايمان منتج به شکست شد و البته در ادامه کم اثر. تاريخ احزاب چپ در ايران را مشاهده کنيد. به انشعاب هاي احزاب کم تعداد حتي فرمايشي دوران سلطنت که يک پايگاه و خاستگاه داشته اند. در باقي نيز هر گاه سه نفر شديم حزب تشکيل داديم و دسته و گروه و NGO و صنف که اين بار ديگر مي شود و هرگاه به چهار نفر رسيديم، انشعاب کرديم. تمامي جريانات اجتماعي و تحليل هاي سياسي و اقتصادي و هنري مان نيز روانه گاو خوني شده است، چرا که استمرار ندارد و مداومت نه. ضمير ما در فرهنگ عمومي و جاري مان اشاره به خود دارد. اشاره به فرد. «ما » را به جاي «من» به کار مي بريم که شايد اين چنين کارمان مشروع تر جلوه کند. هفته گذشته سخنان ناصر تقوايي پيش از تقدير از بهرام بيضايي در روز بزرگداشت هاي جشن دوازدهم سينماي ايران همه حکايت مي بايست گفت انتقال تجربه ها نبود. گرچه کلام مجملشان که مطول مي نمود، حاوي نکات ارزشمند و به غايت درستي بود من باب روشنفکران و روشنگري اين ساليان و به خصوص پس از مشروطه تاکنون و خاستگاه ها و ارتباطش با حکومت و مردم. اما آنچه هم نسلان ايشان به ما نياموختند يا بد آموختند که ثمره اش آن تفرقه ها بود و گسست ها و ناکامي ها، جا مانده بود. امروز نسل نو ميراث دار آن تکروي ها و بالا نشستن ها و پشت کردن هاست. تقوايي را دوست دارم اما نکته يي بود که او نگفت. او نگفت طي اين دهه ها نسل او و هم قطارانش بر اين زخم فرهنگي که نه بر دوش حکومت هاي بالادستي و نه توقعي بر عوام پايين دستي بوده، چه مرهمي گذاشته اند؟ اين روزها چون هميشه بحث اجماع است. بحث ميان اصولگرايان و اصلاح طلبان در هردو سوي بر سر کانديداي واحد، بحث تعطيلي ليگ به فرمان سرمربي تيم ملي فوتبال و انتخاب هاي سليقه يي اش، بحث ناکامي کاروان اعزامي به المپيک، بحث انشعاب هاي تهيه کنندگان سينماي ايران، بحث “

واقعيت آن است که آقاي دکتر زيباکلام، ما هيچ گاه ما نشديم.

اعتماد، ۲۳ شهریور ۸۷