طاقت بیار رفیق
1- شهر به شهر اروپا را پشت سر مي گذارم، مثل هميشه اما دلم هواي اينجا را دارد. خبرگزاري ها را مرور مي کنم، روزنامه ها را و پيام هاي الکترونيکي را. اعصابم راحت تر است اما صداي تپش قلبم را چه کنم؟ چه کنم که شفافيت غربي را دوست دارم اما دلم براي پيچيدگي شرقي تنگ مي شود. هميشه.
دلم براي حجب و در کوتاه زورخانه و معماري اندروني- بيروني اينجا غنج مي رود. حجاب هاي اينجا را دوست دارم، وقتي اجباري نباشد. حريم و حرمت ها را. اگر قرار دلتنگي ام همين يکي هم باشد، بازمي گردم. هزارباره.
2- چارلي- دوست من- بزرگ ترين کلکسيون موزيک جهان را دارد، احتمالاً. او عاشق موسيقي ايراني و شجريان است. باري در پاريس در کافه يي کنار خيابان قهوه يي مي نوشيديم و از من مفهوم کلمه يي را مي پرسد که تا به حال از چندين ايراني پرسيده و جواب کاملي نگرفته است.
او مفهوم کلمه «ناز» را مي خواهد بداند... و من در جوابش مکث مي کنم. ياد بار تاريخي کلمه و عرض و طول نظم پارسي گويان مي افتم. با احتياط مي گويم؛ «يعني چيزي را از ته دل بخواهي اما وانمود کني که نمي خواهم،» و مي گويم که با تعارف فرق دارد. ظريف.
دوست پراگي من متعجب از اين بار مفهومي کلمه، صورتش پر از علائم استفهامي شده است؛ «چگونه چيزي را از ته دل مي خواهي و به زبان مي تواني انکار کني؟»
ساعتي بحث مان پيرامون همين يک کلمه به تفاوت هاي کنش هاي فردي شرقي و غربي مي رود و از ته دل آرزو مي کنم «غمزه» و «کرشمه» را نداند و نپرسد که...
دست کم از ترجمه اش چيزي دستگير رفيق جست وجوگر و کنجکاوم نخواهد شد.
3- روزنامه ها را مرور مي کنم روي صفحه کوچک نوت بوک. صفحه هاي فرهنگ و هنر را. روزهاي نامه نگاري است. رخت چرکمان را آويز ديوار همسايه کرده ايم.
تهيه کننده يي، پخش کننده را هدف قرار داده، کارگرداني، سينماداران زالوصفت را، منتقدي، تهيه کننده شارلاتان را، دستياري، استاد متقلب ديروزش را و بازيگري، سردبير مافيايي را... لابد،
دستمزد کلان بازيگران بحث داغ روز است... روزهاي بيانيه، تهديد، افشاگري. روزهاي نامه هاي سرگشاده و بحران اظهارنظرها.
داريم همه عصب و حس و انرژي مان را از دست مي دهيم. مورسو؛ عصبي، آشفته، منقبض و عاقبت خسته.
هدف را گم کرده ايم و دشمن فرضي يکديگر شده ايم. بي اخلاق و پرده در اما.
کوچکي گردش مالي و توان سخت افزاري اندک، سردرگمي در اجراي طرح هاي کلان مديران، توان اجرايي و بلوغ يافته را به چالش کشيده و از کالبد بيرون مي زند. و با اين همه آدرس غلط ممکن است فرسوده مان کند.
اما روح شرقي مان چه مي شود؟ همان که طي اعصار و قرون تنه بزرگ و سنگين و مقاومي نبود که بشکند. چون نهال منعطفي خم مي شود و دوباره سرپا برمي گردد...
کمي تحمل مان را بيشتر کنيم. همين.
اعتماد، ۲۳ آبان ۸۸
