لمپن‌ها؛ ابزار موفقيت يا ابراز قدرت

1- اصطلاح لمپن در آلماني به معناي ژنده و پاره است. عبارت لمپن پرولتاريا (رنجبران ژنده پوش) را نخستين بار کارل مارکس در کتاب «نبرد طبقاتي در فرانسه» براي قشرهاي رانده شده اجتماعي به کار برد. وي بر آن بود که لمپن ها بقاياي جامعه ماقبل صنعت هستند... اما لمپنيسم در تاريخ معاصر ايران مترادف شد با لات ها و لوطي هايي که نويسندگان ايران شناسي چون ويليام فلور و جان فوران به گروه گردن کلفتي اطلاق کردند که در بازار و ميادين شهر مزاحم مردم و زنان مي شدند و از رهگذران باج مي گرفتند... کنت دوگوبينو که در اواسط قرن نوزدهم در ايران به سر مي برده، آنان را اين گونه ترسيم مي کند؛ لوطي ها همان افراد بي سروپاي خوشگذران و شرور و درخور مجازاتي هستند که... آنها افرادي گزافه گو اما شجاع اند و لاف زدن هايشان فقط لفظي نيست... حتي دولت ها مي توانند سپاه خوبي از قداره کشان توسط آنها تشکيل دهند.

2- آن گونه که کسروي و ناظم الاسلام کرماني آورده اند؛ زماني که محمدعلي شاه درصدد انجام کودتايي عليه مشروطه خواهان برآمد، لوطيان و چاقوکشان مزدور و کارگران ساده تهران را به مدت چند روز به استخدام درآورد. 29 آذر 1286 ش اوباشان سنگلج به سرکردگي مقتدر نظام و بي سر و پايان چاله ميدان به سرکردگي صنيع حضرت از کوي خود راه افتادند و در مسجد سپهسالار به هم پيوستند و عربده کشان و دشنام گويان به سوي مجلس رهسپار شدند و پس از سنگباران آنجا به ميدان توپخانه (محل تجمع مخالفان) برگشتند... تحرکات اوباش، آزاديخواهان را واداشت تا طي تلگرافي به شاه او را تهديد به خلع سلطنت کنند، به همين دليل وي ناچار دستور جمع کردن بساط ميدان توپخانه را صادر کرد و همچنين قسم نامه يي پشت قرآن نوشت که از اين پس حامي مشروطه باشد... اما سرانجام در چهاردهم خرداد 1287 اراذل و اوباش مزدور وي تحت حمايت سربازان روسي به سوي مجلس حرکت کردند و پس از چند ساعت درگيري مشروطه خواهان را شکست دادند و مجلس را به توپ بستند. رهبران معروف لوطيان تهران به پاسداشت توقف جنبش مشروطيت به دريافت عناوين گوناگون نائل آمدند؛ مقتدر نظام و صنيع حضرت به «اميرتومان» منصوب شدند، نايب اسماعيل «سرتيپ» و سيدکمال «ناصرحضور» شد. و اين سنت ناپسند رويه موفقيت قدرتمداران آمد. ساماندهي پياده نظام اوباشي براي جلب مقاصد سياست بازان پس پرده آنچنان در جاي جاي تاريخ معاصر ما قابل رويت است که وضوح عقب ماندگي مدني مردمان مان را صيقل مي دهد و توجيه مي کند. جنگ خياباني اوباشي مستخدم سردار سپه و سقوط دولت قوام (4 تيرماه 1302)، حمله نايب چلويي به مدرس که منجر به پس گرفتن طرح استيضاح سردار سپه توسط حائري، بهار، کازروني و ديگران شد (27 مرداد 1303)، سرکوب اعتراض دانشجويان و دانش آموزان به گرسنگي و فقر توسط اوباش و غارتگران به اشاره شاه و قوام السلطنه که منجر به حکومت نظامي و خفه شدن مختصر آزادي پس از شهريور 1320 بود (17 آذر 1321) و... چنين شد که لمپنيسم همواره در خدمت فاشيسم قرار گرفت و حضور زالووارش را بر ما نه تنها به عنوان اهرم فشار خياباني بلکه حتي در نهادهاي مدني چون احزاب و اصناف نيز تحميل کرد. استخدام اوباش توسط سيدضياء طباطبايي در حزب اراده ملي تا عضوگيري برخي شان توسط قوام و بقايي براي حزب دموکرات و زحمتکشان. و بعدتر پياده نظام لمپنيستي حزب توده در وقايع ملي شدن نفت بود و حضور شعبان بي مخ ها در کودتاي 28 مرداد 32 و سرکوب خرداد 42 و... هر دسته و گروه و حزب و باندي در مقاطع حساس تاريخي آنان را اينچنين به خدمت گرفتند. هر جناحي براي خود افراد تندرو و پرخاشجويي را دست و پا کرد و به وقتش از آنان برائت جست و با مخالفان بر سر ميز مذاکره نشست. حالا متخصصين جنگ هاي رواني و تبليغاتي وجود چنين گروه هاي فشاري را از ابزار موفقيت مي دانند. و نداشتن چنين ساز و کاري براي هر حزب و جناح و سازمان و ستاد و صنفي موجب متهم شدن به سستي و شکست است. به عدم انسجام. اين ادبيات فراگير حالا ديگر حربه مختص قدرت و سياست هم نيست. به مناسبات مديريتي صنعتي و خصوصي و تجاري صنفي مان هم کشيده. به ورزش و مطبوعات و سينما هم. ديد و بينش ويژه يي لازم ندارد. نگاهي اجمالي به پيرامون مان شيوع مرض مسري لمپنيسم را در ارکان اجتماعي مان نشان مي دهد. اگر صاحبان تريبون ها و روشنفکران و مسوولان فرهنگي با برنامه ريزي به داد شيوع اين بي فرهنگي نرسند، ارکان مدني مان نيز ابزار بي اختيار آنان خواهد شد، تا به هر کجا که بخواهند، بکشندمان.

3- خسته شده بودم. از خواندن و شنيدن اين همه روز و شبنامه و بيانيه هاي دوهفته اخير و فضاي مسموم رسانه يي- سينمايي و آب گل آلوده شده توسط جرياناتي خاص بر سر منافع حقير اين اواخر که با همان تکنيک مسبوق و محفلي به هتاکي و فحاشي رسيد، آزرده تر از هميشه. تا نامه محمدمهدي عسگرپور، دوست عزيز کارگردانم و مديرعامل خانه سينما که ديروز به دستم رسيد. متشکرم آقاي عسگرپور، از طرف همه سينماگران جوان و مستقل که قرار بود فرداي بهتري را بسازيم يک يا علي به شما بدهکارم. حيفم مي آيد لذت خواندنش را با خوانندگان هميشگي اين ستون تقسيم نکنم.

تو از نسل امروزي (البته نه آنقدر کم سن و سال که نوجوان خواندنت)، نسلي که تا حدود زيادي بر تکنولوژي روز مسلط است، ادبيات خاص خود را دارد، تحصيلکرده است، دوست دارد که منطق جهانشمول داشته باشد، طالب شفافيت است و خصائل ديگري از اين دست. ولي بدان که گاهي همين ويژگي ها در کوتاه مدت پاشنه آشيلت مي شود. يعني تحصيلاتت، ادبيات احترام آميزت و تسلط بر تکنولوژي و زبان روز، دنيايت را به سخره مي گيرند. در وانفساي امروز سينماي ايران که گردش مالي و نوع توليداتش در مقايسه با حاشيه هايش از عجايب روزگار است. براي دلسرد نشدن و خود را ارزان نفروختن بايد بيماري هايش را بشناسي و اهل صبر و مدارا باشي. جوهره حرکت صنفي شوخي با باورهاي مردم نيست بلکه کمک به دستيابي به قوانين مدني است. چيزي که با حقد و حسد و تقسيم افراد به فقير و غني، دولتي و غيردولتي و... سخت امکان پذير است. بخش قابل توجهي از حاشيه هاي فعلي سينما به نمايش افراد برمي گردد. «يادتان باشد منم هستم» يا «من خيلي روشنفکر مستقل هستم» دائم در منظر ما خودنمايي مي کند ولي همه ماجرا اين نيست، منافع ريز و درشت فردي هم در اين معادلات به شدت تعيين کننده است. بنابراين دفاع يک فرد با جثه بزرگ و مغزي نسبتاً کوچک از يک جريان روشنفکرانه و يا دفاع يک مدعي روشنفکري از ديکتاتوري در شرايط بيمارپرور برايت عجيب نباشد. دوست عزيزم، همين که بعضي از همکاران مان ياد گرفته اند براي بيان اعتراض نامه بنويسند و فارغ از ادبيات به کار گرفته نامه را با کمترين غلط املايي به رشته تحرير درآورند براي کل سينما دستاورد بزرگي است. سينماي ايران با تمام ناخوشي هايش هنوز هم بزرگ است، آدم هاي بزرگي هم دارد و هنوز هم ارزش هاي زيادي براي برشمردن دارد. از تو و هم نسلانت مصرانه مي خواهم رفتارهاي نسل قبلي خود را خوب تجزيه و تحليل کنيد، ريشه بيماري هاي سينمايي ايران را بيابيد و زود هم خسته نشويد. از نسل قبل از تو با توجه به ظرفيت هايش همانقدر برمي آيد که مي بيني. خوبي هاي اين سينما را ادامه دهيد و بدي هايش را تکرار نکنيد چراکه در غير اين صورت در دور و تسلسل غريبي گرفتار مي شويم.

اعتماد، ۱۹ اردیبهشت ۸۸