يک نکته مشروطه

1- سهراب سپهري نامه کمتر خوانده شده يي دارد از ينگه دنيا به احمدرضا احمدي که نقلش خالي از لطف نيست؛

«... آدم چه دير مي فهمد. من چه دير فهميدم که انسان يعني عجالتاً... ايران مادران خوب دارد و غذاهاي خوشمزه و روشنفکران بد و دشت هاي دلپذير... و همين.»

2- هفته گذشته سالگرد انقلاب مشروطه ايران بود. صد و اندي سال عدالت طلبي. آزاديخواهي. انقلابي که به کوتاه مدت پيروز شد و نقطه عطفش حضور مردم بود پشت سر روشنفکران. روشنفکر به معناي هر انديشمند دنياديده و خوانده يي که قدرت تحليل شرايط پيراموني و اجتماعي اش را داراست و توان و قدرت راهبري گروهي جمعيتش را دارد. در معناي عام آن، بسياري از روحانيون مبارز و آزاديخواه چند سال و سده اخير را هم شامل مي شود چرا که اينجا هر دانشمردي که چنين بود، مولا و ملا مي خواندند. مشروطه در ايران سبب خيلي از برکات و حرکات مترقي پس از خود شد. و يادمان باشد آن زمان که ميان اکثريت جامعه کشاورز ايران اخلاقي پدرسالارانه و فئودالي رايج بود، ما به فاصله اندک زماني از دنيا انقلابي آزاديخواهانه و عدالت محور عليه اليگارشي و استبداد شاهان وابسته و حکام بي لياقت فاسد محلي انجام داديم. اما...

اگر امروز با اندکي فاصله و تحليل به نتيجه آني منتج از آن مي انديشيم که مشروطه به انحراف رفت و واژه ها رنگ باختند و مرزبندي ها مخدوش شد، نه ايراد از ريشه که از مجرياني بود که يا خودباخته با کوچک ترين تشري از حاکميت و ضعيف ترين کورسوي سبزي از دول اجنبي به حياط سفارتخانه هاي روس و انگليس به پناه مي رفتند يا به دينار و درمي به استخدام حاکميت زمان خود... و در هر صورت رنگ مردم نبودند، شبيه شان نه. درد آنها را نمي گفتند و جنس آنها نبودند و... شکاف افتاد و جدايي ميان سر از بدن. روشنفکر مردم را دون شأن خود تلقي کرد و مردم واژه روشنفکر را معادل موجودي با ظاهر و کلامي غريب که شغلش خيانت است.

در حقيقت انحراف بزرگ از آنجا ناشي شد که گروهي در ايران، واژه يي را به قصد مصادره و اشتباه عوام به گروگان و عاريت گرفت که هيچ گاه لايق لقبش نبود. تنها به ادا و تقليدش دلخوش ساخت و هيچ چيز را هيچ جايي نتوانست نهادينه کند و ديگر هيچ گاه هيچ مردمي به تاييدش برنخاستند.

در حقيقت در هر حرکت و فضا و جنبش بعد از مشروطه که گرچه مشروطه پدر نسبي يا سببي اش بود روشنفکران راه به جايي نبردند.

فضاي باز پس از شهريور 20، نهضت ملي نفت و... تا انقلاب اسلامي 57 که اگر حضور منحصر به فرد رهبري کاريزماتيک که روشنفکران و مردم را توامان گرد خود آورد، نبود؛ اين نيز به سرانجام اسلافش دچار مي آمد. از مشروطه و تاريخش بسيار قلمي شده و گفته و تحليل و خاطره و سخن.

اساتيد و نويسندگان و مورخان همواره مردم را به بازخواني تاريخ انقلاب مشروطه ارجاع مي دهند. حال اينکه روشنفکري ايران بايد به حلاجي و جراحي آن براي خويش برخيزد نه براي سياهه صفحات براي بقا و توالي اش.

3- «من زندگي را دوست دارم/ ولي از زندگي دوباره مي ترسم/... /قانون را دوست دارم/ ولي از پاسبان ها مي ترسم».

هفته گذشته چهارمين سالمرگ حسين پناهي بازيگر و شاعر بود. چند کلام بالا فرازي بود از دفتر «سال هاست که مرده ام».

ياد حضور و صدايش جاري.

اعتماد، ۱۹ مرداد ۸۷