پيش از آنکه شيفت تان عوض شود

1. تعاريف آن چيزي که ما از يک پديده استنباط مي کنيم. يعني تحليل ما به عنوان مرکز ثقل هستي از جهان پيراموني مان. يعني نگاه ما به اجسام و وقايع و هستي با تکيه بر شناخت و زاويه ديد شخصي و گروهي مان. پس نگاه مان را بسط مي دهيم تا تعاريف را بسازيم. تا آن چيزي را که وجود دارد و هست را برحسب تجربيات مان در قالب کلمات و واژه ها بشناسيم و بشناسانيم.

2- دوست داريم هر چيزي را شبيه خودمان کنيم. شريک مان را، همسايه، رفيق، فرزند و همسرمان را هم. مي خواهيم درستش کنيم. درست يعني استدلال و منطق ما. از ديگري توقع گوش شنوايي داريم بر مصائب و سجايامان. هيچ وقت هم کوچک ترين ظني به خود راه نمي دهيم که اگر معاشر ما انتخاب ما بوده حتماً بر اصول و منطقي است که مستدل او را متحمل باشيم. اگر خودش باشد منتخب ما است و در حال غير شايد هيچ مدللي بر حضورش نداشته باشيم. مدير پيشين هميشه و همواره به ما خرابه و ويرانه تحويل مي دهد و ما آمده ايم که اصلاح کنيم... نه، دوباره از پي و بن متحولش کنيم. حساب هاي شرکت به رغم اينکه در گذشته سود سرشاري را نشان مي دهد، بد اداره مي شده است. اگر حتي نمونه هم باشد، پس چگونه بايد بفهمند که ما آمده ايم. کارمند دون پايه مي بايست استنباط شخصي اش از جهان هستي را در يک مسووليت کوچکي که به او محول شده به ما يادآور شود، يادآوري مي کند برداشتن آفتابه قرمز را حتي اگر در آبريزگاه عمومي تنها يکي از آن موجود باشد. ما تعريف خودمان را از جهان داريم و آن تلقي يکه و تنها و بر حق حتماً و الزاماً بايد اجرا شود. هر که با ما نيست هم لابد بر ما است.

3- مدير و دلال و خريدار فرنگي مشوق آن چيزهايي از ما است که تاويلش از شرق اگزوتيک و پر رمز و راز را انتظار مي کشد. آن چيزي که او نيست و تصور مي کند ما بايد باشيم. به همين دليل از آرتيست اينجايي همان را طلب مي کند و تشويق و خريد و جايزه و تقدير و... کرنشش بر ايماژ ذهني خود است که ما تعبيرش کنيم و ما خودباخته، هماني مي شويم که او انتظار دارد تا دستي بر سرمان بکشد و چندي هم دورمان باشد و بر وفق ما بچرخانند. و اگر خدا ناکرده زماني سرپيچي کنيم از جانب همان ها بايکوت مي شويم.

4- دستگاه هاي نظارتي و حمايتي فرهنگي اينجا هم مايي را دوست دارند که آنها مي پندارند بايد. اصلاح مان مي کنند، درست مان مي کنند، تنبيه، نصيحت، تعزير، تشويق، جايزه، سرزنش، دستور و...

بخشنامه و جزوه و سند راهبردي منتشر مي کنند، پروانه مي دهند، پشيمان مي شوند، اصلاحيه، لجبازي، مذاکره، متهم مي کنند، اصلاً پروانه نمي دهند، اين طرح را به تو مجوز مي دهند آن ديگري ات را نه، طرحي را به يک نفر مجوز مي دهند به ديگري نه، و هزار و يک قانون و تبصره سليقه يي و نانوشته که فقط مسوول شيفت پخش فلان شبکه تلويزيوني مي داند يا کارمند فلان اداره ارشاد. کتاب و فيلم و موسيقي و تئاتر و... هر اثر هنري تا آنجايي که آنها مي پندارند خوب است و قسمت هايي بايد حذف شود تا هماني بشود که آنها در ذهن خود ساخته اند. ما تا آنجايي خوبيم که دقيقاً هماني را بگوييم که آن کارمند نظارتي، حمايتي يا پخش که فردا جايش يا شيفتش را به ديگري مي دهد مي خواهد بگويد. چه بسيار آثاري که اين سال ها قسمتي از آن حذف شد و به نمايش درآمد و سالي ديگر قسمتي ديگر را بريدند و قسمت قبلي را به نمايش گذاشتند. چه فيلم هايي که زماني غيرقابل نمايش از سينماها تشخيص داده شد و وقتي بدون کوچک ترين حذفي بارها در ابعاد گسترده تر از رسانه ملي به نمايش درآمد. چه عکسي هايي که کادره و بزرگ کوچک شد تا به سليقه فلان آقاي نوآمده خوش آيد و بعدتر دوباره کوچک و بزرگ شد و آب هم از آب تکان نخورد و چه بسيار آدم هاي محرم و محترم که فلان اثرشان را فلان مسوول به مذاقش خوش نيامد و از سرير عزت به ذليل ذلت و گمراهي رهسپار شد. اينجا و آنجا همه ما را نه به خاطر خود، از منظر خود مي خواهند. خوبيم تا وقتي هماني را انجام دهيم که آنها مي خواهند. قرار نيست با هم تعريف کنيم. قرار بر ديالوگ نيست. قرار است مستمع خوبي بر مونولوگ ديگري باشيم. «همه با هم» را به فراموشي سپرده ايم و «همه با من» را اجرا مي کنيم. شده ايم کارگزار و پيمانکار و تکنسين روياهاي ديگران. و اين يک هشدار است؛ هشداري جدي. اگر چنين شود بايد گوي و ميدان و عرصه هنر سرزمين پرگهر را به سرسپردگان نابلدي بسپاريم که خيلي زود نهال نوپاي هماني را که داريم و خيلي ها ندارند به اجنبي وانهيم. هنر مبتذل رشد خواهد کرد و آنچه باقي مي ماند انبوهي بنجل سفارشي است و مقداري آثار تقليدي دسته چندم اين طرف و آن طرف و اندک آثار توريستي که آن وري ها برايش کف بزنند. از مدير و سياستگذار تا کارشناس و منتقد و سينماگر دولتي و صادراتي دست به دست هم داده اند تا چنين سينمايي را برايمان بسازند. تجربيات انزواي امير نادري و علي حاتمي (به وقت حيات) را مرور کنيد. هنرمند خوب هنرمند مرده است.

5- مگر عالي ترين مقام مملکت نگفتند که سينما مي خواهيم. و خيلي جدي هم گفتند. مگر تحليل کارگردانان را نخواستند؟ مگر ياداشت نکردند. مگر دست ياري به رويشان نگشادند. چگونه است که مسوولان فرهنگي تزهاي عجيب شان را به نام هاي غريب و با پيشوند و پسوند به سينما حقنه مي کنند؟ ديگر کدام کارشناس اهل فن و قلمي سينماگر آلترناتيو يا مستقلي را شناساند؟ پايش ايستاد معرفي اش کرد؟ کدام مدير فرهنگي يا منتقد مستقلي آمد و نشست و افق ديدش را همگراي داشته هاي اينجايي مان کرد؟ يا به چوب بنيادگرايي تکفيرش کردند يا با ژست روشنفکرانه همه فيلم ها و فيلمسازان را راندند و دم از برگمان و آنتونيوني و پکين پا و لئونه و جارموش و اسپيلبرگ زدند يا آنونس ساز و پشت صحنه بگير فلان دفتر فيلم شدند و مدير برنامه فلان بازيگر يا دور از چشم بقيه رفيق قافله و شريک درصدي از آثار توليد شده با کيسه دولت و هميان خودشان. و امروز ثمره اش در قامت، نه صداي پاي ابتذال بلکه خود آن تمام قد از راه رسيده است در همه ابعادش. داخلي و خارجي مبتذل که فقط رقص و جنسيت و عرياني نيست. هر اثر بي ربط و پيش پا افتاده و سخيفي را شامل مي شود. با تزريق سرنگ هاي مسکن اين بيمار رو به احتضار را نمي توان سر پا نگاه داشت. اکران فيلم هاي گلخانه يي يا سفارشي هم هيچ دردي را دوا نخواهد کرد. سينماي انديشمند مياني را با هر تعريف از گرد راه آمد ه يي از ميان نبريد وگرنه سالياني نه چندان دور بايد سرافکنده و پشيمان دست گدايي به هاليوود دراز کنيم که همخوان مسلک ما نبود. بايد حسرت روزگاراني را بکشيم که آنقدر از سر و گوش و دماغ و شاخش بريديم تا به موجود ديگري بدل شد که قطعاً نامش سينماي ملي نيست. اين بيمار رو به احتضار را به جاي ريختن خاک بر کالبدش تنفسي جان بخش دهيم نه آن گونه که مي پنداريم آن گونه که بايد. همه ما هم هستيم. با هم. يا علي.

اعتماد، 12 مرداد 87