پايانِ داد
داشتيم مي رفتيم استوديو، با سيف الله داد. چند روز مانده به انتخابات. هر وقت حال مساعدتري داشت مي آمد. شور و حال مردمي کنارمان جاري بود. ماشين هايي که از کنارمان مي گذشتند. مردمي که با هر وسيله و نماد، حامي کس و کساني بودند. شکل ها، ديوارها و عکس ها. شوق پيراموني در خنده هاي آرامش نمود داشت. طي و طول مسير تحليل وضعيت کنوني بود. از هر دري مي گفتيم. از اينکه چگونه ميان دو سر جهالت تحجر و پوپوليسم عده يي در داخل و لمپنيسم و ايزولاسيون گروهي در خارج گرفتار آمده ايم.
از هوشياري طبقه متوسط. از جوانان. از نگراني ها. از نسل هاي ديروز و امروز و فردا.
با داد مي شد از هر دري سخن گفت.
پيگير تمام حوادث سياسي و اجتماعي و فرهنگي پيرامونش بود،مع الاسف بيماري لاعلاج. تحليل مي کرد. ستون شنبه هايم را هر هفته به دقت مي خواند و پيامک مي داد. شش هفته پس از انتخابات که ننوشتم و تشويقم کرد دوباره شروع کنم. وقتي پيامک ها قطع شد هر روز اي ميل مي زد. همه نکاتي که بايد بخوانيم را.
رسيديم استوديو. استوديويي که او چندباري که براي بعضي فيلم هاي انتخاباتي در آن کار مي کرديم مي آمد و کنار دوربين يا در اتاق فرمان هميشه صندلي برايش مي گذاشتيم. اگر نکته يي داشت، آرام و درگوشي متذکر مي شد. با آن نگاه تيزبين و آرامش ستودني اش. به وقتي که همه در روزگار هيجان و استرس از آن غافل مي مانديم. ضبط فيلم انتخاباتي ستاره هاي سبز بود که از ايده تا اجراي نهايي چند روز بيشتر طول نکشيد. آخرين بار بود که داد جلوي دوربين رفت. پيش از آنکه برود کنارم ايستاد تا ضبط چند مصاحبه ديگر را ببيند. بعد نوبت خودش رسيد. آمد، ايستاد، کوتاه گفت و اثرگذار. مثل هميشه. صدايش گرفته بود. اما دو بار تکرار کرديم و تمام. پيش از آن دو بار در نکوداشت هايش جلوي دوربينم آمده بود. شش سال پيش براي جشنواره فيلم فجر و سال گذشته براي جشن خانه سينما. بار اول به وقت نمايش فيلم در افتتاحيه جشنواره، از آن همه شور و اشتياق اهل سينما که بر پرده از او مي گفتند، روي سن از بغض چيزي نتوانست بگويد. همه بي ريا و خالص، اوي بي منصب و بيمار را از صميم دل گرامي مي داشتند.
سيف الله داد، خودش از فيلم هايش مهم تر بود. بعضي از هنرمندان چنين اند. دو، سه فيلم خوش ساخت در کارنامه داشت و اين آخري که قرار بود کنار مهرجويي با هم فيلمي به نام «تهران» بسازيم در سه اپيزود. به نمايندگي از سه نسل کارگردانان سينماي ايران و الحق که او بهترين نماد و نماينده نسل خود بود. حالش که به وخامت گذاشت، پيشنهاد کردم دکوپاژ کند و من چون دستياري، فيلمش را بگيرم و او راش ها را در خانه چک کند. تشکر مي کرد و تعارف. خيلي اميدوار بود خودش بتواند بار ديگر سر صحنه برود. هفته گذشته گفت که ديگر نمي توانم. اما قول داد که تيتراژ فيلم را بسازد. نشد. حالا در تيتراژ، فيلم تقديم او خواهد شد. اما بدون او لطفي ندارد. محبوبيت داد براي فيلم هاي ساخته و نساخته اش نبود. متانت، وقار و آرامش اش سال ها پناه بچه هاي سينما بود. هر مشکل لاينحلي را او راهگشا بود. هر افتراقي را به اتحاد مبدل مي ساخت. در زمام مديريتش در خانه سينما و معاونت سينمايي اهل مشورت بود. هر بهانه يي را سبب گردآوري همه اهل سينما مي کرد. مبتکر جشن بزرگ سينماي ايران در خانه سينما بود و حالا ... حالا که نيست باز هم در فقدانش همه ما را از هر طيف و گروه و صنف دور هم جمع کرده است.
اگر سيدمحمد بهشتي معمار سينماي پس از انقلاب بود و با گردآوري و حمايت استعدادها، نسل دوم سينماگران ايران را پي ريزي و راهبري کرد و سينماي ايران و ارکانش را مديون حضور هوشمندانه و خردمندانه خود ساخت، پس از او اين سيف الله داد است که بايد پدر معنوي نسل سوم و سينماي نوين امروز ايران خواندش. چه به وقت مديريتش بر مرکز اسلامي فيلمسازي باغ فردوس در حوزه آموزش و چه به دوره تصدي در معاونت سينمايي که فيلمسازان جوان، افتخار فيلم کوتاه ايران در عرصه جهاني گشتند در دوران طلايي.و بعدتر با حذف و رسانيدن ميزان حداقلي سانسور دولتي دورانش، تمامي ايده هاي نو نسل نو به منصه ظهور رسيد و بروزش فيلم هاي جريان ساز فيلمسازان نوانديش امروز شد که حالا تداوم دارند. کارنامه يي که حضور خيل فيلم ها و فيلمسازاني سفارشي و فرمايشي نبود که آمار و سياهه ها را در سر آخر دوران مديريت پر کنند.
سيف الله يک روشنفکر واقعي بود. با تمام متر و معيارهاي جامع و مانع اين کلمه در اينجا. وجودش هميشه براي سينما و جامعه ايران منشاء خدمت بود و اثر. مدير دوره گذار بود که با ظرافت و دقت به ايفاي نقش اش اشراف داشت. براي خوشامد مديران بالادستي هيچ گاه هنرمندان را قرباني نکرد. با ما بود. در هر پست و جايگاهي. از همين روست که امروز بر شانه هاي اهل هنر و مردم بدرقه مي شود. و هر مدير و سياستمدار و وکيل و وزير و جناح و دسته يي در پيام دادن و اهداي گل برايش بر ديگري پيش دستي مي کنند. چندين سال بود که پيکر نحيفش دستخوش مرض لاعلاج بود. اما او تسليم نمي شد. به قول خودش چند بار رفته و برگشته بود. وقتي نمي خواست، نمي شد. صلابت ذاتي و هميشگي اش مي گفت که بايد بماند. تا هر وقت که بخواهد. حالا فکر کنم خودش به نتيجه رفتن رسيده بود. حالا ديگر مي خواست که برود. اين آخري با دلي پر از غصه اما. و ما باز، بازمانديم.
هميشه در شناخت بزنگاه ها هوشمند بود و اثرگذار. حالا رفتنش هم يادآوري و هشدار مي دهد. به همه کساني که با بودن شان بر مسند خوش خدمتي، نديم بادمجان اند.بدون آنکه لحظات تنهايي بازنشستگي و فراموشي زودرس را پيش بيني کنند. بدون آنکه لبخند مدعوين مراسم توديع شان را به ياد بسپارند و آهً از سر راحتي شان را پيشاپيش بشنوند.
پيکر سيف الله داد فيلمساز، روشنفکر، مدير و رفيق اهل فرهنگ و هنر و سينماي ايران در ميان اشک و افسوس همه تشييع و توديع شد. بي شک دوران مديريتش به نام عصر داد در تاريخ سينماي ايران ثبت خواهد شد و راه و ياد و انديشه اش باقي خواهد ماند.تا هميشه.
اعتماد ۱۰ مرداد ۸۸
