گودالی به نام آزادی
داشت میسوخت. هيولای سياهی در هوا از اون بالا داشت به ما میخنديد. پدربزرگم میگفت هر چيزی خراب شد، ديگه هيچوفت درست نمیشه. با دوربين فيلمبرداری کوچکم داشتم از سوختنش فيلم میگرفتم؛ از سوختن خاطراتم، که يکی از پشت سر زد بهم:«مجوز داری»؟ نداشتم.
فيلم گرفتن از خاطرات سوخته هم مگه مجوز میخواد؟ خبرش رو ساعت 10 شب بود که شنيدم، توی کافیشاپ. فقط رسيدم دوربينم رو از خونه بردارم، که حالا به عنوان آلت جرم به خاطرش چند ساعتی هم بازداشت شدم. تا ثابت کردم که سينماگر وطنیام و نه عامل خارجی، نزديک صبح بود. فکر کنم اون موقع ديگه همه شهر فهميده بودن که «آزادی» داشت میسوخت.
نسل من با ديدن فيلمهای ويدئويی، عاشق سينما شد. سال 58 پدرو با يک ويدئوی بتاماکس، سينما رو به خونه ما آورد. بعد از آتشسوزی سينما رکس، ديگه کسی جرأت داشت به سينما بره؟
و بعد جشنواره به همت بهشتی راه افتا. تارکوفسکی، آنجلوپولوس، پاراجانف و... و سينما آزادی. صفهای طويل و سوز سرما. چه لذتی داشت! توی صف سينما آزادی (خيلی مانده به داربستهای جلوی ورودی) جا بسپاری، تا يه فيلم خارجی تو شهرقصه ببينی و برگردی سر جات. سر همون جای اول، نرسيده به داربستها! دستفروش، بايسيکلران... تازه سر و کله مخملباف پيدا شده بود و به زمين و زمان فحش میداد. میگفتن فلان فيلم توقيف میشه. پس برای اينکه تو يکی از تنها بينندههای احتمالیاش باشی بايد از صبح زود برای سانس آخر شب میرفتی توی صف میايستادی و... ملی از سينماگران و نويسندگان فعلی توی همين صفها با هم دوست شدن. برای فلان فيلم کيميايی شيشه میشکستند. اين يکی ديگر سنت جشنواره بود. راستی چند بار شيشههای آزادی شکسته شد؟ يک فيلم از مهرجويی يا بيضايی میتونست زندگی و دانشگاه هنر رو تعطيل کنه و بعدشم لابد 48 ساعت بايد برای سرماخوردگی میخوابيدی! ولی مگه 1984 میگذاشت؟ فرداش بايد میاومدی شهرقصه و میديدی که با شاهکار اورول دوستداشتنی تو، روی پرده نقرهای چی کار کردن؟ نکنه تو مديون بشی و نديده در اثر سرماخوردگی از دنيا بری! قبل از تو رفتن، برای احتياط دم آزادی به همون آدمای هميشگی که حالا بهترين دوستات شدن يه جا بسپاری، که شايد...
آخر شب مريض و خسته... اگر عصرجديد يا آفريقا برنامه بهتری نداشتند (که هميشه برنامه آزادی بهتر بود) مگه میشد از جات برای فيلم حاتمیکيای جديد و نوخاسته از جنگ بگذری؟ نوستالژی جشنواره و بعد اکران، آنچنان حس و فضايی را میساختند که آرزو میکردی يک روز، تو هم يک فيلم بسازی و باشی و صف جلوی سردر سينما آزادی را به تماشا بشينی، که اين بار نسلی ديگه برای فيلم تو صف بسته باشند.
اون شب، وقتی اون هيولای سياه داشت از اون بالا بهم میخنديد، شايد حسرت همين را میخوردم؛ و امروز که جشنواره بیرمق و رونق است، نه از اون صفهای طويل نشانی هست و نه از اون مرمان و نه از سينما آزادی. من فيلمساز شدم، ولی آزادی سوخته سوخته و انگار اون گودال زشت تقاطع خيابان بهشتی و وزراء، هيچوقت قرار نيست پُر بشه.
آقای شهردار! برای آزادی فکری کنيد. خيلی زود؛ قبل از اون که آن گودال با زبالههای شهری پُر شود.
روزنامه همشهری، شنبه، 6 اسفند 1384، شماره 3930
