آوارگی و کوه و بیایانم آرزوست


دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه
تو کتابم دیگه اونجور عشقا پیدا نمی شه

خدایش بیامرزد شاعر را. سالهاست که دیگر رنگ آبیش پیدا نیست. دلم برای صدای شاملو هم تنگ شده. شعرش پیشکش تنها برازنده شاعرانگی اش: آیدا.
به راستی چند وقت است از عشق و هجران دل سیری نگریسته اید؟ بیایید لااقل با خودمان صادق باشیم. از عشق گفتم. از این که بدهی اجاره خانه داریم و هزار و یک مشکل و گرقتاری و در ضمن به دختر همسایه یا پسر بنگاه معاملات ملکی شریک پدرمان نیز دل باخته ایم و این هم که نمی شود و در قید کار یا تاهل است و... همه و همه... بعد دو قطره ای هم اشک بچکد، حرف نمی زنم. از این که گریستن شیوه و حربه مان شده و این یکی هم غمی است لابد شبیه آن های دیگر و با کلونازپام و دیازپام و اکساسپام و هزار کوفت و زهرمار پام دیگر که تنها برای آرامش خودمان مصرف می کنیم تا فراموش شود نیز.

از لرزه های شبانه بی او بودن می گویم... ازعشق مردن.

از این که دوست داشته ایم شوالیه ای بودیم در غرب اروپا با سرنیزه ای چوبی و به جنگ آسیاب های بادی می رفتیم یا گاو چرانی در ینگه دنیا که روزی سواره و تنها با غروب خورشید یکی می شود و حالاکه نشده حتما مقصرش معشوقمان ( لابد نزدیک ترین کس دم دستمان ) است که آن منمان من نشده است و بگرییم از روزگار پلشت و بی مایه و زبون که عشق را کشته و شاعر را نیز...

روی سخنم با شمایان نیست.

برای آمدن شاهزاده زرین کمر نشسته بر اسب سفید که روزی قرار بود بیاید و از این همه محنت بدرمان آورد و من را و فقط من را درک کند تا به او بگویم : زمانی آرزویم آرتیست اول مونث سینما شدن بود و حقم خورده شد، روزشماری ها کردیم و نقشه ها داشتیم... او بیاید تا من را ببیند. ولی او نیامد... نیامد تا سایرین را نیز در این تجربه بی همتا شریک کند...تا همه از منظر او ستایشگر بی چون و چرای هنرمن باشند ... من و عشق دو طرف یک قاعده اند. من که عاشق نمی شود. شاهزاده اینچنینی نخواهد آمد. مطمئن باشید. مگر نیتش چیز دیگری باشد.

شما گریه تان را بکنید، که از هر چه باشد از عشق نیست.

لابه لای صفحات کتب شعر گل می گذاریم تا علامتی باشد بر علقه هایمان از واژگانی که دوست داشته ایم و داریم تا شاید زمانی با آن ها من را وصف کنند. همه چیز را از منظر من می بینیم .
آن که بر کنار آب آمده و ساعت ها آن را به نظاره نشسته ، عاشق تصویر خود در آب است و توهم این که عاشق ترین درک ناشده. نارسیست، تمنای ستایش و دیده شدن خود را دارد توسط دیگری. به دنبال اثبات خود است به خودش و دیگران.
نمی دانم چراهیچ ناشری در این جا پیدا نمی شود تا نرگس اسکار وایلد را در شمارگان میلیونی به طبع در آورد؟... حتما این جا طالب ندارد. کیست که حاضر باشد خود را این چنین بببیند؟ بی پرده پوشی و بزک واژگان. اگر هم بخوانیم، نمونه هایش را در دیگری جستجو می کنیم. تمام اشعارمان را برای عبرت دیگران می گوییم و تمام اشعار خوب را دیگران از زبان ما گفته اند. در باب درک ناشدگی مان.

همه چیز را مصادره به مطلوب می کنیم.

مرد، گرفتار و خسته و له شده در کشاکش روزمرگی ها و به گیر آمده در هزاران تنگناهای مالی و روحی است. شخصیتی نا انگاشته شده که دایم در دانشگاه و جامعه و کار و تاکسی و اتوبوس له می شود... و به خانه آمده تا سلطان بی رقیب بیشه خود باشد. تا شاید این جا اندک فراغتی حاصل آید و به حساب آید. پاسخ تمام آن ناملایمات بیرونی را از خانه طلب میکند. عشق نمی داند. در پی طلبش به خانه آمده. آرامش می خواهد. طنز تلویزیونی می خواهد و پیژامه و فوتبال. در جستجوی فراموشی روز به پناه آمده... و پسر جوان مدعی عاشقی که فرمان راندن را از پدر به یادگار گرفته و بر پرخاشگری ذاتی اش لعابی از بی توجهی و آرامش زده و با نقاب و شعارهای دلفریب حتی به خودش زحمت شناخت یار را هم نمی دهد. یکپارچه تمنا ست. فقط طالب حقی است که معلوم نیست کی و کی به او داده. مادری می خواهد ، مطیع و در مطبخ.

به خانه راهش ندهید. مفهوم عشق نمی داند.

زن، به تمامی تصویرش از هم دمش پول و خانه و اتومبیل مورد علاقه اش شده و خرید حریصانه البسه و طلا و پرداخت شهریه های کلاسهای دایم به ویار آمده ، تا سرپوشی شود بر تنهایی و سر گشتگی اش. عابر بانکی برای برآورده شدن تمامی خواسته های تمام ناشدنی و رویا های به سرانجام نارسیده کودکی ... وگرو کشی می کند عشق را ، حتی در خصوصی ترین رابطه با همسرش ... و دختر جوان مدعی عاشقی، نافهمیده از مفهوم زنانگی در جستجوی خاستگاه و سهمی مردانه است از خلقت در نا خود آگاهش یا اسیر شعارهای فمنیستی کهنه و نخ نمایی است که دنیا سده ایست از مسیرش عبور کرده و لااقل نخبگان و عاشقانش برش الرحمن خوانده اند. دختر، پرخاشجوی و مهاجم شده و به جای زندگی بخشیدن ، طلب تمامی نا انگاشته شدگی تاریخی خود در جامعه مرد سالار و عدم موفقیت اهداف پرشمارش را از نزدیکترین کس کنارش می کند. یارش مقصر جرم نا کرده است. متهم به قضاوتی ناصواب که با کلامی پس و پیش در منطق دخترک کدی خواهد شد آشنا برای این که به پایش نوشته شود. باید پاسخگوی این بار عظیم تاریخی باشد ، یا به خود خواهی و مردسالاری محکوم شود.
آیا می توان از کسی که ما شدن را تنها در تئوری می داند و برای تعهدش حاضر نیست اندکی از خاستش عدول کند، توقع آغوش آرام و عشق داشت؟

او طالب گرفتن است. با او به سفر و سرای عشق نروید.

این میان ما از چه دم می زنیم؟ عشقی در میانه نیست. هیچ رنگی از عشق پیدا نیست. همه اش اسیر و گرفتار خود بودن است، با شعار و لعابی از عاشقی. اگر تا به حال برای این ها گونه خیس کرده اید ، بروید و تا آخر عمر زار بزنید و سعی کنید با خودتان روراست باشید. این قلمی را نیز گزینشی و از منظر خویش نخوانید. این یکی را مصادره به مطلوب نکنید. لطفا! ... می خواهم از چیزها و کسان دیگر بگویم. از اهلش.
از مردانی که عشق را شایسته زیباترین زنان می دانستند...از دخترانی که خاموش نماندند، هنگامی که مردان نومید و خسته پیر می شدند... از دخترانی که صیقل می دادند سلاح آبایی را... از آیدا. چند نفر را دور و برتان میشناسید که دوست داشتند نه چون او، بل اندکی از آن اشعار گوشه ای به آن ها داشت... اما این هدیتی نه چنان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید... آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود. راستی حالش چطور است؟

چلچراغ – 24 شهریور 86