ما به چی اعتراض داریم؟
این صندلی لهستانی هم جای راحتی نیست... کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم. تنها ، روی یک صندلی ناراحت گوشه کافه قدیمی و کهنه نشستن و به نوشیدن مایع غلیظ و تلخ سیاه رنگ مشغول شدن... خیلی هم خوش نمی گذرد... حتی اگر به قول دوستان ،خیلی روشنفکرانه باشد! به قول علی عابدینی : " سر تخته بشورن این... "
_ من اعتراض دارم... ما معترضیم به ....
دوست تهیه کننده ام رو به رویم نشسته بود و غر می زد. بیش از اندازه ئ نسکافه ، شیر می ریزد و سه قاشق پر شکر...
_ شکر دوست دارم...
یکی دیگر هم می ریزد.
پسر و دختر میز کناری دعوایشان شده...از عشق می گویند ولی دارند دعوا می کنند!
_ من به خاطر تو....
_ من اونجا برای تو....
_ من می خواستم تو...
_ من اونارو به خاطر تو...
از معامله و تجارت حس و رابطه متنفرم. اساسا از دلالی ... از واسطه ها حتی...
دوست تهیه کننده ام می گوید که خودش پول فیلم هایش را تهیه کرده است. بر حسب چیز هایی که بهشان اعتقاد داشته. اعتقاد.... اعتراض... عشق... این هفته در اطراف و اکناف صندلی لهستانی
اتفاقات جالبی دارد می افتاد!
همه روزنامه های شهر این هفته پر بود از اخبار سی دی های قاچاق. یک تجمع اعتراض آمیز هم بر گزار شد. بعضی ها هم نوشتند، سخنرانی کردند، مصاحبه... ظاهرا همه اعتراض دارند... از مردم و سینماگران تا مدیران و مسئولین. دوست تهیه کننده من هم معترض است ... به چه؟ لابد به همین چیزها. گویا چند هفته قبل هم در گوشه ای از شهر، مجلس ترحیمی بر گزار شده است برای سینمای ایران. خرما داده اند و حلوا و...
نمی دانم چرا هر وقت ما عزاداریم، دهانمان را شیرین می کنیم!
هر چه جلو تر می رویم داستان جذاب تر می شود... پلیس قرار است به شدت با فروشندگان سی دی های قاچاق برخورد کند... ظاهرا دارد این کار را هم می کند. سینما داران هم. پخش کنندگان کپی های فیلم ها را با آژان به سینما ها می فرستند. کتف بسته لابد!.... اما نسخه یکی از فیلم هایی که به بازار قاچاق آمده ، نسخه اکران شده نیست! این کلاف زمانی سردرگم می شود که می شنویم این کپی تنها دراختیارسازندگان اثر قرار داشته و....
_ من نفهمیدم هنوز شما ها به کی معترضید؟ مردم، سینماگران و مسئولین همه در تجمع شرکت کرده اند و شعار داده اند... این که اجماع است!
_ تو هم که داری آب به آسیاب ....
_ پدر جان تند نرو... من می گم به کی دارید اعتراض می کنید؟ همین!
از بی اخلاقی رنج بردن را می فهمم... از این که هر چیزی را مجانی و آسان می خواهیم به دست بیاوریم... از این که آسان پسند و راحت طلب دوست داریم همه چیز حتی با کیفیت نازل و ابعاد کوچکش فقط به دستمان برسد... ما دنبالش نرویم... از جایمان تکان نخوریم... لعنت به انرژی زیر زمینی اگر این را مدیونش هستیم.
مردم متهم اند... آری هستند.
اگر فیلمی که در هفته سوم نمی فروشد( یا حتی در هفته اول اکران ) به تکثیر کنندکان قاچاق عرضه شود ، در نسخه خانگی به فروش بهتری دست پیدا می کند... میوه ممنوعه همیشه مزه بهتری دارد. شیرین تر شاید. از عرضه ناقص ویدئویی رسانه ها که بهتر است... سودش هم بیشتر، حتما.
سینماگران متهم اند...
سینما نمی خواهند ، نسخه فیلم های ارائه شده به جشنواره فجر در کم تر از چند هفته در کنار میدان انقلاب عرضه می شود ... کارگردان اسبقش، تئوریسین دولتی می شود و نسخه کل سینمای کشور را می پیچد : تعطیل!... برویم فکر کنیم .سالی شش فیلم...
این همان چیزی است که خیلی ها رویشان نمی شود بگویند. هجرت کارگردانان سینما به سیما و تصویب ساخت بیش از پانصد فیلم تلویزیونی(لابد در جواب سی صد!) ، مویدی است بر این مدعا.
کارگردان- تئوریسین دارد فیلم می سازد... یکی از آن شش فیلم لابد!
مسئولین حتما متهم اند.
روی میز کناری دخترک با دست مانع از دیدن چشم های اشک بارش شده و بغضش را می خورد. پسراما در کاسه دستشویی عشق بالا می آورد... روی میز شان تیتر روزنامه به جای مانده
حاکی از اعتراض به جشن تولد ملکه انگلیس است در تهران... با هزار مدعو وطنی.
دوست تهیه کننده ام هم چنان معترض است... هنوزدرست نفهمیده ام به چه اعتراض دارد. نسکافه پر شکرش سرد شده است... از بحث سی دی های قاچاق خسته شده ام . اساسا به چیزی که همه درموردش حرف می زنند مشکوکم.
دخترک شانزده ساله کامبوجی را به یاد می آورم که در کنار مزرعه برنج اعدام شد . شانه هایش از حمل کلاشینکف زخم بود ، صدها ترانه ملی از بر داشت و روزی بعدتر کابوس تمام دلالان آمریکایی شد ...
داشتم فکر می کردم کجای این جهان هنوز می توان کسی را یافت که به اعتراض ترک آب و غذا کند . واقعی ...و نامش را بر خیابانی از خیابان های اطراف کافه ما ثبت کند ؛ بابی ساندز.
این هفته شهرما میزبان یکی از آخرین بازمانده های دوران طلایی مبارزه بود. چریک پیر در دانشگاه تهران آستین هایش را تا نیمه بالا زده بود و باز غریو تظلم چند دهه ملت های محروم را فریاد می کرد . کنار ما بود ... با ما .
از آرمان خواهان عکس های قاب شده بر روی دیوارها می ماند و اسامی به جای مانده بر خیابان ها: عبدالناصر، ماهاتیر محمد ، ماندلا در موزه و چه گوارا بر تی شرت ها .
پسر و دختر میز کناری صورت حساب را پرداخت کرده بودند و مانند پایان فیلم های هندی ، دوشادوش یکدیگر کافه را ترک می کنند . پسرک به نجوا مزه ای پراند و دخترک بلند بلند خندید.
هپی اند آمریکایی .
گارسون صورت حساب آورد ... حرف های دوست تهیه کننده ام اما هنوز تمام نشده بود . فکر کردم تمام مشکلش با دو هفته اضافه ماندن بر اکران و اندکی دریافت یارانه ازدولت ممکن است حل شود . باید می رفت ...به مجلسی دیگر برای اعتراض .
پول صورت حساب را من پرداخت می کنم . می دانم زیاد ضرر کرده است .از دوست تهیه کننده ام تشکر می کنم . اوبرای دقایقی حسی گمشده را در من زنده کرد. گیرم در تمام مدت نتوانست به من بفهماند به چه چیز معترض است .
قهوه را نخورده بودم . یادم رفته بود ... قهوه سرد شده را به نشانه اعتراض برای کافه چی باقی گذاشتم. از روی صندلی لهستانی که بلند شدم احساس خوبی داشتم؛ من هم چه گوارا بودم.
شرق – سی و یکم خرداد 86
