دنیا را عوض خواهیم کرد!
خیلی خستهام... برای من که تمام سال را تمام وقت کار میکنم، بیوقفه... «خیلی خستهام» چسنالهء روشنفکرانه محسوب نمیشود! آخر سالی این یکی را بر من ببخشید.
خیلی خستهام... شما چطور؟
همهمان «خیلی خستهایم!». عجب سالی بود. سال کشمکش... و این سرنوشت نانوشتهی نسل من است، در سالهای کشمکش.
از انقلاب و جنگ و تحریم... تا تهدید مدام قدر قدرت حالا کنار مرزهامان نشسته.
نسل من انقلاب نکرد اما دست خونی پدرش را بر دیوار دید. شاید عمویش بود. خسته از پدرسالاری متمادی نسلهای گذشتهی سرزمینش.
نسل من سنی نداشت که بجنگد اما روز و شبی در کودکی پیکر بی جان برادرش را برایش آوردند. شاید معلمشان بود. شاید هم همسایه... چه فرقی می کرد؟ مفهوم مطلق زندگی را چه زود باید در می یافت... با گوشت و پوست و خونش.
با هر آژیر سرخ و سپیدی ترس را قسمت می کرد با مادر بزرگش، ناظمش و دوستانش.
بهترین نغمهء نوجوانیش سفیر مرگ بود که خاک شهرشان را خونین می کرد. صدای سوت موشکها.
وقتی همه به زیر پله به پناه می رفتند... قبل از اعلام وضعیت سفید، بازی غریب کودکانه بر پشت بام شرط بندی با پسر هم سایه بود بر سر پیشگویی منبع مکان دود، قبل از اعلان! یعنی بر سر کدام خیابان شهر... یعنی بر سر کدامین مسلخ... یعنی...
و این تنها مقدمهی داستان نسل من است که متهم به خشونت میشود. متهم به بیانگیزگی. متهم به خستگی!
نسلی که جوانی را به جرم بالا رفتن آستین از مچ به بالا یا باز شدن یکی از دکمه های یقه پیراهن توسط هرکدام از کسانی که امروز ردای اصلاح طلبی و اصولگرایی به تن دارند، توبیخ می شد.
متهم جرم مستند بود. جوانی.
و چه راحت است انگشت اتهام به سویش گرفتن. چون که دیوارش از بقیه کوتاهتر می نماید.چرا که بی پشت شده. تبارش را بر سر آرمان از دست داده وروزگاری دیگربه مرحمت مآل اندیشان آنقدر به چپ و راست کشانده شده که عاصی و خسته ازنطق ها و مواعید سر به وب نوشته ها میگذارد و پیام های کوتاه تلفنی. اس.ام.اس! اگرهنوز به کل زندگی را طلاق نداده یا خاکستر نشین اندیشه های تلخ نشده باشد.
اما هنوز اگر گوشه گوشهء وسایلش را خوب بگردی عکس امام را پیدا خواهی کرد. اگر قدرت مداران آنرا به تزئین اتاقشان مبدل کردهاند، هستند از نسل و کسان من که با شنیدن نام و کلامی از او همچنان دگرگون میشوند.
چرا که فرزند زمان خویشتن بود و هر سخنش بویی از آرمان و ایمان داشت... که نسل من تشنهء آن بود.
و بعدتر به ظاهر و مقتضای زمان سعی کرد این نیاز را انکار کند... و ما می دانیم که نمیتواند.
هنوز هم شمایل چه گوارا به عنوان نماد مبارزه با امپریالیسم جهانی جزو پرتیراژترین هاست. اگر به فرض اندیشه اش مرده باشد، منش اش زنده است.
هنوز هم ابر قدرت به کنار گوشمان آمده، می داند که اینجا را با همسایگانش توفیری است میان ماه من تا ماه گردون! اگر دست درازی نمی کند، نه از سر ادب که- در آیینش منفعت مقدم بر هر وجودی ست- از وحشت همین هاست.وگر نه میانسالگان تازه به منال رسیده و پیرمردان به محافظه کاری نشسته را از حالا با پرچمهای سفید در دست تصور کنید.
پس زیر این همه فشار اقتصادی و هجمهء فرهنگی و سیاسی بازی ما را له نکنید! از رویمان رد نشوید! بر شانه هایمان نایستید که طاقتمان این همه نیست!
داریم بیگانه میشویم. مورسو! آشفته.عصبی.منقبض و عاقبت خسته!
خسته مان نکنید. فرمول نجات در آخرین لحظه دست ماست! دنیا را عوض خواهیم کرد، اگر فرصت داشته باشیم.
هفتهنامهی ۴۰چراغ، شمارهی نوروز ۱۳۸۶
