یک اتفاق نه چندان ساده
احمد طالبینژاد
در حال و هوای بسازبفروشی حاکم بر صنعت سینمای ایران، ساخته شدن فیلم چه کسی امیر را کشت؟ میتواند یک اتفاق تلقی شود. این فیلم محصول دو ویژگی اخلاقی است. یکیاش جسارت که این روزها کمیاب است و دیگری بلند پروازی یا خودخواهی که البته برخلاف اولی، فت و فراوان یافت میشود. هر چه هست، این دو ویژگی دست به دست هم دادهاند تا یکی از استثناییترین فیلمهای تاریخ سینما، اتفاقاً در ایران ساخته شود، و اتفاقاً در بخش خصوصی که معمولا کمتر تن به این جسارتها میدهد. سرتاسر فیلم مونولوگ است. چند شخصیت که هیچگاه در نمای مشترکی دیده نمیشوند، با تکگوییهای خود، درباره مردی به نام امیر حرف میزنند. از ویژگیهای مثبت شخصیت او شروع میکنند و سپس به نقد رفتار و کردارش میرسند و سرانجام با نفرت از او سخن میگویند. هر کدام مدعیاند امیر را کشتهاند.
فیلم بر سه عنصر مهم و برجسته استوار است. نخستین آنها، فیلمنامه که من ترجیح میدهم آن را «متن» بنامم. چون به راستی متن این فیلم به ویژه متن مونولوگهایش از نظر ادبی، زبانشناسی، جامعهشناسی و فرهنگ عمومی، از موارد کمنظیر است. مونولوگهای برخی شخصیتها به ویژه اکبر (خسرو شکیبایی) متناسب یک شخصیت پولدار اما لمپن، دقیق، جذاب و افشاگرانه نگاشته شده است. او به عنوان نماینده لمپنهای سنتی، دوست و همکار اصغر (شوهر سابق زیبا) و دوست و همکار امیر (آخرین شوهر زیبا) از اعماق جامعه سربرآورده و رسیده است به آن جا که به قول خودش با امیر که «دوست ونک به بالا»ست، رابطه برقرار کند. نقطه مقابل او عسل (الناز شاکردوست) دختر اصغر و دخترخوانده امیر است. او به عنوان نماینده لمپنهای امروزی با پوشیتن لباسهای پسرانه و رفتار مردان، انبانی است از ویژگیهای متضاد. از یک سو به عنوان یک «بچه پولدار» هر کاری دلش خواسته، انجام داده و هر چه طلبیده، به دست آورده و از سوی دیگر برای ارضا، حس سرکشی خود، حتی با یک راننده کامیون «لاوترکونده» است. همان راننده که به اقرار عسل و به خودش او، با کامیونش به اتومبیل امیر زده و او را کشته است.
رفتار، سکنات و واژگانی که او به کار می برد، برآیند خصلتهایی است که نسل جوان امروز کشور – البته اکثریتشان – ناخواسته به آن دچارند. نسلی سرکش، ناراضی، فاقد آرمانهای اجتماعی و اهل خوشگذرانیهای آنی اما ناامید و سرخورده. این همان نسل پس از جنگ است که اصلا دوست ندارد مثل پدران و مادران خود زندگی کند. ناکامی بزرگترها در دستیابی به آرمانهایشان، عملا باعث شده تا عنصر آرمان از زندگی این نسل محو شود.
زیبا (نیکی کریمی) مسر امیر و پیش از او، اصغر، زنی است فرنگ رفته و فرنگزده با یک زبان ترکیبی من در آوردی که نیمی از واژگان هر جملهاش انگلیسی است. یک زبان خطرناک که به مدد تکنولوژیهای مدرن و البته اینترنت و چت بازی و smsبازی مرسوم، اگر چارهای برایش اندیشه نشود، در آیندهای نه چندان دور، پدر زبان فارسی را در خواهد آورد. به هر حال او به عنوان محور اصلی این درام تلخ اجتماعی، رفتاری فریبنده داشته و دارد و به همین دلیل همه مردان این ماجرا، اصلیترین انگیزهشان برای قتل امیر، دست یافتن به زیبا روی فتان بوده است. زنی در لباس سفید، در فضایی سفید و مجموعهای از ورقهای سفید دستمال کاغذی که مثلا ابزار کار او در خلق یک اثر هنری فرضی است. ما هیچگاه کامل شده این اثر را نمیبینیم. او با این مصالح ور میرود تا وراجی کند. در واقع او در حال خلق کردن «هیچ» است.
دکتر مطلق (شریفینیا) دیگر شخصیت فیلم، یک روانشناس به قول خودش خبره است. مردی با ادعاهای علمی فروان درباره رفتار و کردار آدمیان که همگی مبتنی بر دیدگاههای زیگموند فروید است. او در دفتر کارش که همه چیزش سفید رنگ است. حتی سیگار برگی که میکشد – در حالی که پشت سرش تصویر بزرگی از فروید بر دیوار نقش بسته، به روانکاری یک طرفه زیبا و امیر میپردازد. او معتقد است «کمترین تلفات اثبات یک تئوری، مرگ یک انسان است». او نیز مدعی است که امیر را کشته تا یک نظریه روانشناختی را به اثبات برساند، اما کمی بعدتر اعتراف میکند که به خاطر عشق به زیبا دست به چنین جنایتی زده.
رضا (آتیلا پسیانی) دوست و هم محلهای سابق امیر، مقیم در یک هتل، نیز از مدعیان قتل امیر است. او به عنوان نماینده قشر پرولتاریا که البته خودش قادر به تلفظظ درست این اصطلاح نیست و آن «پرتقال» تلفظ میکند، گویی از بیافرا فرار کرده، دائم در حال خوردن انواع غذاها و میوههایی است که یک عمر حسرت خوردنشان را داشته است. هر چند به شیوه دوران فقر و فاقهاش، با وجود دهها نوع غذای گران قیمت روی میزش، باز هم توی کاسه سوب، نان تریت میکند و میخورد. او هم مدعی است که امیر را کشته، چون در جوانی با هم، حجره دو طبقه پدر امیر را آتش زدهاند، چرا که به جامعه بیطبقه معتقد بودهاند. اما از قضا، خواهر امیر که رضا دوستش میداشته، آن شب در حجره بوده و آتش گرفته و مرده است. رضا با گرایشهای سیاسی و قرار گرفتن در قوطیهای ایدئولوژیک سعی کرده تا این فاجعه را فراموش کند اما موفق نشده است. او در ذات خود اصلا پیشرفتی نکرده و متحول نشده است.
دیگر شخصیت مدعی، مرجان (مهناز افشار) منشی امیر، به عنوان نماینده نوعی زن حاشیهای، تا آن جا پیش رفته که صیغ امیر شده و از او باردار است. همه هویت او در وراجیهای خالهزنکی رقم خورده است. آخرین شخصیت، حمید دوست و همکار سابق امیر است. او به عنوان یک آدم رویاپرداز بر بالای تپهای مشرف به تهران پرسه و حرف میزند و اغلب در کار ساختن یک قلب تیرخورده یا یک چهره زنانه – شاید همان زیبا، با سنگریزههاست. او که نتوانسته بر تمایلات درونی خود غلبه کند، سرانجام ترتیب کشته شدن امیر را داده تا به وصال زیبا برسد. اما این زن که «یک دل داره زیبا، هر چی میبینه میخواد» او را هم دور زده است. حمید نماینده قشر رمانتیک جامعه است. کسانی که همچنان سودایی ماندهاند و به همین دلیل از عرصه جامعه کنار زده شدهاند. حمید در حاشیه شهر پرسه میزند. این سرنوشت کسانی است که در رویا به سر میبرند.
به این ترتیب ما از طریق روایت این آدمها با شخصیت اصلی – امیر – آشنا میشویم که مظلومترین آدم این درام اخلاقی است. مضمون اصلی فیلم جدا از ساخت و پرداخت و دیگر وجوهش که به آن خواهیم پرداخت، قضاوت است. این که ما آدمها چه قدر راحت درباره هر کس و هر چیز قضاوت میکنیم بیآنکه اطلاعات لازم و کافی را در اختیار داشته باشیم. از سر همین قضاوتهاست که موضوع «ترور شخصیت» به عنوان یکی از مهمترین روشها برای نابودی آدمها، شده است سکه رایج.
عنصر دیگری که در این فیلم واقعا غیرمتعارف، برجسته به نظر میرسد بازیگری است. میشود ادعا کرد همه بازیگران این فیلم حتی آنها که از دل فیلم فارسیهای امروزی سربرآوردهاند، خوب بازی کردهاند. دلیل اصلی موفقیت آنها در نقش آفرینی یک تنهشان، وجود فیلمنامهای محکم و دیالوگهای درست و زیباست. ناصر تقاوایی در کتاب به روایت ناصر تقوایی تألیف نگارنده، به یک نکته مهم درباره بازی اشاره میکند. اینکه «اگر دیالوگها خوب و صحیح نوشته شده باشند، بازیگر نمیتواند بدبازی کند». مصداق بارز این نظر، همین فیلم است. تکگویی دربازیگری سینما، از گفتوگو دشوارتر است. چون کسی در مقابل بازیگر نیست جز عوامل پشت صحنه. آن هم تکگوییهای طولانی که به صورت مینیاتوری نوشته شدهاند و حذف یک واپه یا حتی اداکردن نادرست یک جمله، میتواند بنیاد آن را ویران کند. اما چون دیالوگها درست نوشته شدهاند، همه بازیگران خوب بازی کردهاند. از همه بهتر خسرو شکیبایی است که پس از چند سال رخوت و دوری از «شاه نقش» یک بار دیگر فرصت یافته تا خاطره نقشهای جادوانهاش در دهه 60 و 70 را زنده کند.
عنصر مهم دیگر، میزانسهای سنجیده است. به عنوان نمونه، ما اکبر (شکیبایی) را در دفتر کارش میبینیم. دفتری که به یک حجره بیشتر شبیه است. او چهارزانو روی مبل مینشیند، قلیان میکشد و در پشت سر او پنجرهای است که زن جوانی در آن سویش دیده میشود. زنی که گویی فالگوش ایستاده است. تنها باری که اکبر متوجه او میشود مثل کربه او را چخ میکند. او کیست؟ منشی، همسر یا دکتر اکبر؟ هیچ معلوم نمیشود. او در واقع یک زن است در زندگی یک لمپن پولدار بیسواد که نقش همان گربه را دارد. توی دست و بال اکبر میپلکد بیآنکه هویتی داشته باشد.
دفتر دکتر مطلق هم نمونه دیگری است از سنجیدگی در طراحی صحنه و میزانسن. در عمق صحنه، دری ناپیداست که در میان تصویر بزرگ فروید بر دیوار، به توالت راه دارد. در نمایی از فیلم دکتر مطلق در حالی که شلوارش را بالا میکشد از همان در بیرون میآید و درباره نظریه فروید حرف میزند. در واقع با این میزانس، آنچه او بلغور میکند به سخره گرفته میشود.
و از این دست ظرافتها و ریزهکاریها در طراحی صحنه، میزانس و دیگر عناصر فیلم که متعاعد کننده از کار درآمدهاند. هرچند ممکن است کلیت فیلم برای آن دسته از مخاطبان که به ساختارهای سنتی عادت کردهاند، متقاعد کننده نباشد. یکی از عجیبترین تعابیر درباره این فیلم را از زبان دوستی شنیدم که میگفت «این سینما نیست» و من نمیدانم سینما چیست که فرمولش را دوست ما در اختیار دارد و ما نداریم. من البته طرفدار این نظریه نیستم که میگوید «هر چه بر دیوار میافتد سینماست». اما معتقد هم نیستم هر چه خلاف نظرماست، سینما نیست. چه کسی امیر را کشت؟ با هر تعریفی که از سینما داشته باشیم، در سینمای امروز ما، یک اتفاق است. این بدان معنا نیست که فیلم به طور اتفاقی استثنایی شده بلکه در ساخت و پرداخت آن شعولی قابل دفاع دخالت داشته است. همین موضوع یعنی کشته شدن یک آدم و ادعای یک عده آدمدیگر مبنی بر این که هر کدام جداگانه او را به قتل رساندهاند، میتوانست در یک ساختار روایی کلاسیم، به فیلمی پلیسی / جنایی و پرکشش تبدیل و از فروش فوقالعادهای هم برخوردار شود. وقتی میگوییم جسارت، منظور همین نکته است. سازندگان فیلم، آگاهانه از هر آنچه در اختیار داشته و می توانستند از آن بیشترین سود مادری را ببرند، عملا پرهیز کردهاند. و سرانجام میرسیم به خود امیر. نماینده یک نسل قربانی. نسلی که قربانی شرایط اجتماعی و سیاسی شده. چیزی شبیه شخصیت حمید هامون در فیلم هامون. مردی سرگردان میان زمین و آسمان که سرانجام هم، همه دارو ندارش را وا می نهد و در نقطهای دور از این اجتماع خشمگین، عزلت میگزیند تا باقی مانده عمر را چنان که خود دوست میدارد، طی کند. امیر اگر چه در ذهن همه مدعیان کشته شده، اما زنده است. چون او سرنشین اتومبیلی که ترمز بریده یا مورد تهاجم یک کامیون قرار گرفته، نبوده است. این نکته البته از همان ابتدا کم و بیش لو میرود. چرا که در شروع فیلم پ از آن که جرثقیل برای بردن اتومبیل تصادف کرده میآید، ما علی مصفا (امیر) را می بینیم که به سوی دوربین میآید و راجع به مرگ امیر حرف میزند. اما تا فصل پایانی، هیچ اثری از او نیست و به لحاظ روانشناسی مخاطب، میدانیم که علی مصفا نمیتواند این قدر کم بر پرده حضور داشته باشد. بنابراین حدس میزنیم که او خود امیر است. و سرانجام هم حدس ما درست از کار درمیآید. شاید انتخاب یک بازیگر ناشناس میتوانست مانع این حدس زدن شود. خیلی بهتر میشد اگر آن نمای پایانی را نمیدیدیم. جایی که امیر پس از تشریح دلایل کشته نشدنش، خطاب به کارگردان در پشت صحنه میگوید «لازمه بگم من کی هستم» و وقتی جواب مثبت میشوند، ادامه میدهد که «من امیر هستم». نیازی به این افشاگری نبود.
ماهنامهی هفت، شمارهی ۳۳، دیماه ۸۵
